تاريخ : پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ | 10:34 | نویسنده : ژينا |
قسمت اول مریضی آیشا

سلام فرشته کوچولوی من

عزیزم الان که این مطلب رو مینویسم چند روزه که 

از دست سرماخوردگی راحت شدی والحمدالله حالت بهتر شده

تقریبا یک ماه پیش سرما خوردی و همه اش سرفه میکردی 

منم بردمت دکتر یه سری دارو داد برعکس دفعات قبل که اصلا دارو 

نمیخوردی اینبار داروهاتو خوردی یه کم خوب شدی ماهم خوشحال شدیم

که راحت شدی ولی دو روز بعد دوباره سرفه هات شروع شد اینبار بدتر 

به غیر از دکتر اول پیش چهار متخصص بردیمت سریه دوم داروهاتوخوردی 

ولی بهت نساخت و استفراغ میکردی

بازم بردیمت دکتر بازم بازم ...

دیگه سری سوم داروهات رو به هیچ عنوان نخوردی با زبون خوش خواهش تمنا با بازی باگرفتن دست وپات هیچ جور نتونستیم داروهات رو به خوردت بدیم این اواخر تب کردی و گوشهای کوچولوت التهاب داشت همه داشتیم از نگرانی دق میکردیم حسابی لاغر شده بودی من وبابا داشتیم دیونه میشودیم هرکاری میکردیم دارو نمیخوردی 

حسابی هم خودت هم ما رو اذیت کردی

ولی شکر خدا کم کم حالت بهتر شد و سرحال شدی

ولی تا دلت بخواد بهونه میگیری 

البته این طبیعیه همه بچه ها بعد از خوب شدنشون یه مدت بهونه گیر میشن. 

قسمت دوم حرفهای دل مامان

آیشای عزیزم بعد از اینکه از شیر گرفتمت حسابی تغییر کردی

این مدت وقتی بهت نگاه میکردم لذت میبردم بزرگ شدی خانوم شدی 

قد کشیدی و یه کم لاغر شدی موهات بلند شده 

ورجک من برات ارزوها دارم 

من وبابا هرکاری از دستمون بر بیاد برای شکوفا شدنت انجام میدیم

تو ثمره عشق ما هستی به داشتنت افتخار میکنیم و برایت بهترینها رو ارزو داریم

میدونم تو دختر زیرک و باهوشی هستی 

من اینده ات رو درخشان میبینم مطمئنم ادم بزرگی خواهی شد

نمونه یه زن تمام عیار

عزیزم دوست دارم خیلی زیااااااد

قسمت سوم حرف زدن آیشا

دختر گلم تازه زبون باز کردی و تقریباً حرف میزنی

اونم با زبون شیرین خودت مثلا به پارک میگی پاک

به ژینا .نینا

بابا .بابا

خالو. خالاو

ایلیا. آیا

یمنا .جیمنا

یوسف .ایسک

مستوره .مسولا

فاروق.خوالوک

اکام.اکام

ماما.ماما

باوا.باوا

دایا .دایا

اخوم .اهوم

بستنی .مچنی

شیر.سیل

کارتون.کاکون

ساکت. ساکچه

بازی .باجی

دستشویی.بشولی

باوش.ماشم

خفتن.الله کم

گیان.جیان یا دیان

خاله.خالا

وفا .اوفا

ناخوم .ناهوم

اخوم .اهوم

ماست.ماش

گربه یا هرجانوردیگه ایی.جوجو

بچین.سی

چه.چیا

نقاش.قاشی

چه و.چاااوو

اشغال.اخال

بیشوره.بشولا

پی نوشت :حرفهای ایشای عزیرم به زبون کردی هست چون ما کرد هستیم

 

میسپارمت به ایزد منان

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ | 0:47 | نویسنده : ژينا |
اینجا با یمنا بازی میکنی با هم خوابیدین و کوتی و تدی رو پیش خودتون خوابیدن

 

عزیز دلم الان دو سال و یک ماه و نه روز سن داری الهی هزار ساله بشی 

عروسک خوشکلم الان کم کم بزرگ شدی و خیلی چیزا رو درک میکنی

همیشه اهل شلوغ بازی و سرو صدا هستی تا حالا زیاد بلد نبودی گروهی بازی کنی

ولی امروز برای اولین بار با یمنا نحوه بازی کردنتون فرق داشت و این کلی منو ذوق زده کرد البته یمنا یک سال و سه ماه از تو بزرگتره وهمبازی های خوبی برای  هم هستین

 قربونت برم نمیدونی چقدر من و بابای خوشحال شدیم که دخملمون وارد مرحله جدیدی از زندگیش شده

البته اینم بگم که هنوز دست بزن داری و ...

خوب عزیزم چیزای زیادی یاد گرفتی و حسابی بامزه هستی منو بابایی که دیونه ات شدیم 

تو هم که حسابی بلدی چجوری خودت رو لوس کنی 

بابایی که بی نهایت دوست داره خلاصه خیلی بابایی هستی فقط پیش بابا میشینی و سر سفره فوری میری ور دل بابا رو پاش  لم میدی و باید اون بهت غذا بده طفلکی بابایی انگار نه انگار خسته اس با جون ودل بهت میرسه  اکثر شبها هم که تو بغل بابا میخوابی اخه دختر جون چقدرررررر لوسی تو

فدات بشم هروقت میبریمت بازار یا مهمونی کلی طرفدار پیدا میکنی فوری میان میبوسنت جرینگ جرینگ ازت عکس میگیرن تا حلا صدبار تو خیابون و مطب دکتر ومهمونی و خیلی جاها ازمون اجاز گرفتن و ازت عکس گرفتن 

دیگه حسابی از دوربین فرار می کنی تا بخوام یه عکس بگیرم خل میشم 

فعلا به خدای بزرگ میسپارمت شیرینی زندگی ما

 

دختر شیرینم اینجا تازه یک ساله شده بودی و برات لباس کردی خریدم ماشاالله خیلی بهت میاد هنوز برای جلیقه ات سنجاق سینه وصل نکرده بودم



تاريخ : شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ | 23:41 | نویسنده : ژينا |
سلام عزیز جونم 

جونم برات بگه پروسه از شیر گرفتنت همینجوری ادامه داشت 

قانون شکنی کردم و بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم بهت شیر دادم اخه

خیلی قیافه ات رو مظلوم میکردی

ولی الان چهار روزه که از شیر گرفتمت و هرچی بالا و پایین میپری یه جوری سرگرمت میکنم

فدات بشم بخدا به من بیشتر سخت میگذره

 ولی الان دیگه خانمی شدی برای خودت 

و دیگه هر لحظه نمیای برای شیر خوردن

یعنی گاهی میای ولی یه جوری میپیچونمت خودت هم دیگه نا امید شدی میدونی فایده نداره 

انگار یه چیزی رو گم کردی همه اش میای و میری بی قراری میکنی بعد خودتو میندازی بغلم میگی نینا ممه اهوم منم هزارتا بوست میکنم و میگم نمیشه تو دیگه خانمی شدی برای خودت زشته عزیزم 

الان خاله دلی و اکام اینجا هستن شب چله حسابی شب قشنگی بود همه رفتم خونه بابا جون خاله مستوره و خاله دلی وخودمون مامان جون برای شام یه دلمه مشتی درست کرده بود که حسابی خوشمزه شده بود طبق رسوم خودمون شب چله همه دلمه درست میکنن

 حسابی با بچه های خاله دلی و مستوره و ایلیا جون بازی و سروصدا کردی (البته مغز برامون نداشتید) ماشالله اینقدر همتون شلوغ بودین

پی نوشت: باید یکی حتما تو اتاق نگهبانی میداد وگرنه دمار از روزگار اکام کوچولوی شیرین در می اوردی  یه چند بار هم دستت به یمنا رسید 

دردت به جونم ولی هر کاری بکنی بازم از بامزه ایت چیزی کم نمیشه 

خیلی دوست دارم بیشتر از جونم

 

 

موقعیت: آیشا بعداز یه جربحث طولانی با مامان سر اینکه سنجاق ته گردهای مامان رو سرجاش بزاره مامان شکست خورده  چهار دست و پا مشغول کشیدن جارودستی و طبق معمول پریدن ایشا رو دوش مامان 

مامان :ایشا جون مواظب اون سنجاقها باش تو دستت نره 

آیشا :ساکت و مشغول ور رفتن با لباس مامان وسنجاقها

مامان :ساکت ومشغول جارو 

ایشا:سنجاق رو تو کتف مامان فشار میده 

مامان :واااااای نکن درد داره 

ایشا :سرش رو خم میکنه سمت صورت مامان و ميگه چووووو؟؟؟؟!!!!!!(یعنی چی شد البته با تعجب خیلی زیاد)

مامان:    :|

ایشا : بازم سنجاق بازم  کتف مامان 

مامان: جیییییییغ

ایشا : سرشو دوباره میاره کنار صورتم ، چوووووو؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

بعد از چند بار تکرار بازم جرو بحث بالا گرفت ولی این بار مامان پیروز شد :)))

عشقمی بخدا 

 



تاريخ : سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ | 1:14 | نویسنده : ژينا |
سلام خانمی 

جونم برات بگه این ده دوازده روز که از تولدت میگذره منم دست به کار شدم

و میخواستم یواش یواش از شیر بگیرمت میخواستم کاری کنم که بهت سخت نگذره و راحت 

فراموش کنی :))البته به ای راحتی هام نبود 

از هر ترفندی استفاد کردم ولی اصلا به روی مبارکت نمی اوردی و بازم شیر میخواستی 

منم اوضاعم از تو بدتر بود و به بابایی میگفتم دلم نمیاد از شیر بگیرمش من خودم بیشتر از ایشا وابسته شدم خخخخخ 

بابایی رو میگی که وسط ما گیر افتاده بود ولی چون به نفع هردومون بود دست به کار شدم وبا ترفندهای زیاد کم کم موفق شدم و الان دو روزه  سه چهار بار شیر خوردی واز دیروزکلا شیر نخوردی الهی فدات بشم 

دارم دق میکنم وقتی میای تو بغلم وشیر میخوای دلم اتیش میگیره ولی چاره نداریم باید ترکش کنی

همه اش سرگرمت میکنم بهت خوراکی میدم که زیاد بهش فکر نکنی 

خوشکل مامان  یکی از عادتهای خوبت اینه که خیلی کارتون دوس داری و هرروز یه عالمه کارتون میبینی البته اگه بزارم بیشتر نگاه میکنی ولی میترسم زیاد برات خوب نباشه 

تو اسباب بازی هات بیشتر اجر دوس داری و شکلهای قشنگی باهاش درست میکنی میاری برام و با زبون شیرینت میگی نینا (یعنی ژینا) شینیله (یعنی شیرینه) منم ذوق مرگ میشم کلی جیغ و داد و هورا میکشم بعدش شاهکارت رو میزارم رو اپن 

پی نوشت: نیست ما همه اش به خودت میگیم شیرینی به هر چی خوشگل باشه میگی شنیل

تو عروسک ها هم فقط یه خرس کوچولو داری که خودت اسمش رو گذاشتی کوتی اونو بیشتر از همه دوس داری یه مدت هر جا میرفتم حتما با خودت میاوردیش

پی نوشت :با اینکه یه عالمه عروسک خوشکل داری کوتی رو تو ماشین همسایه بابام اینا دیدی و اینقدر براش ذوق کردی که اون اقا که خیلی هم دوست داشت لطف کرد و داد بهت البته ما خیلی سعی کردیم که منصرف بشی ولی حریفت نشدیم 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ | 19:36 | نویسنده : ژينا |
سلام شیطون بلای عزیزم الان دقیقا دو سال و هشت روزت است

خیلی لوس و بامزه هرکس ببینتت حسابی عاشقت میشه 

خیلی از حرفها رو یاد گرفتی 

 

وخیلی بامزه تلفظ میکنی 

 وای عزیزم حرفام اینقدر زیاده که اگه بخوام همه اش رو بگم 

حسالی وقت میبره برای همین خلاصه میکنم

الان از اون خونه قبلی اومدیم یه خونه جدید اینجا با دختر حاله من که یک سال وسه ماه از خودت بزرگتره دوست شدین تو ابن مدت هفت ماه که اینجا اومدیم تقریبا هرروز همدیگرو میبیند

ولی یه عادت داری که روزی چند بار حسابی کتکش میزنی و 

ما بخاطر این کارت خیلی نگران بودیم و میترسیدم بلایی سر یمنا ( دخترخاله ام )بیاری 

البته الان یه خورده رابطه تون خوب شده اینم بگم که وقتی به یمنا حمله میکردی هیچ واکنشی نشان نمیدادوهمینجوری می ایستاد تا یکی از راه میرسید و به دعواخاتمه میداد

دختر شیرینم از شیطونیهات هرچی بگم کم گفتم 

با بچه ها زود رابطه برقرار میکنی و حسابی اهل بازی و سر وصدا هستی ولی خدا نکنه چیزی پیش بیاد ویکی حرفت رو گوش نده 

اون بیچاره باید حتما یه کتک بخوره و

برات مهم نیست که خیلی  هم از خودت بزرگتر باشه مثل ایلیا پسر دایی هیوا که تقریبا دوسال از خودت بزرگتره

 یا خیلی از خودت کوچیکتر باشه  مثل اکام کوچولوی پسر خاله دلی

من و بابای تمام سعیمون رو میکنیم 

دست ار این رفتارت بکشی والبته تا حدی هم موفق بودیم 

الان وارد مرحله جدیدی شدی وقانون بازی کردن با دوستات رویاد گرفتی

با یمنا عروسک بازی می کنی و براش لالایی میخونی خیلی بامزه بازی میکنی

 ودراخرم اینکه الان سه ماه خونه بابابزرگ اومدن سنندج وتو دنیا هیچ چیز نمیتونست اینقدر منو خوشحال کنه الان خیلی نزدیک هم هستیم وهروز منو تو میریم اونجا یا اونا میان اینجا خداروشکر حسابی سرمون شلوغ شده و برای تو هم خیلی خوب شده 

خوب عزیز دلم تقریبا چیزی نمونده بگم 

اها خونه خاله دلی از قشم برگشتن و اومدن کامیاران و این خیلی خوبه چون دیگه اینقدر از هم دور نیستیم خداروشکر

آیشا جون الان ساعت یک نصفه شب و تو تازه خوابیدی هنوز رو پام دارم برات لالایی میگم

تا این چیزا رو نوشتم دوساعت طول کشیدیه خط مینوشتم ده دقیقه گوشی رو میگذاشتم کناربلکه بخوابی ولی فایده نداشت وتا الان مقاومت کردی

چون باگوشی اپ میکنم خیلی سخته 

دیگه حرفی ندارم دوست دارم اندازه هفت آسمون

عشقمی،جونمی ،نفسمی 

فعلا بای

و 



تاريخ : چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴ | 23:42 | نویسنده : ژينا |

عزیزترینم,فرزندم

من مادرت هستم...

من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم

تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد,

من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد...

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود...

تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد...

من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ...

بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست که در اغوشم رویای پروانه ارزوهایت را میبینی...

من مادرم ,همانی که خالقم ذره ای از عظمتش را به من بخشید تا تجربه کنم حس بزرگی و لامتناهی شدنش را.

من هیچ نمی خواهم هیچ ... هیچ روزی به من تعلق ندارد, همه روزها ساعت ها و ثانیه های من تویی ومن دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو وهیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من

با اختیار به عشق

تو را به این دنیای پر اشوب

خوانده ام...

تولدت رو ازصممیم قلب تبریک میگم عزیزترینم ازخدای مهربون میخوام بهت عمر طولانی وباعزت بده 

خیلی دوست دارم عزیز مامان تقریبا بیشتر از یک ساله برات هیچی ننوشتم 

ببخش تنبلی کردم و از شیطونی ها و شیرین کاری والبته شیرین زبونیهات چیزی ننوشتم

 



تاريخ : سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ | 15:40 | نویسنده : ژينا |
سلام ایشای عزیزونازنینم سلام عشقم

عزیزم مامان روببخش  خیلی وقته هیچی برات ننوشتم 

حسابی وقتم رو پرکردی عزیزم حسابی شیطون شدی هزار ماشاءالله یک لحظه جایی بند نیستی 

خب نفسم بریم سر اصل مطلب همین الانه که بیداری بشی دیگه نمیزاری فدات بشم 

از

وای بیدار شدی 

فعلا بای

نیم ساعت بعد 

نفسم داشتم مینوشتم دیدم تو اتاق صدات اومد وقتی اومدم بیدارشده بودی داشتی بازی میکردی

این صحنه رو دیدم ذوق مرگ شدم وای فدات بشم که اینقدر شیرینی الان بهت شیر دادم بعداز کلی ترفند دوباره خوابوندمت بلکه بتونم

خاطرات این چند ماه رو به صورت خلاصه برات بنویسم عسیسم

خب داشتم میگفتم 

از پنج ماهگی دیگه تونستی بشینی همه تعجب میکردن 

اخه خیلی زود بود ولی مگه این حرفها حالیت بود 

هرچه میخوابوندمت زور میزدی بشینی هیچی دیگه ماهم تسلیم شدیم و نشوندیمت خخخخ

واما شش ماهگی دوجریان داشت یکی واکسنت وای وای وای یکی هم اولین غذا خوردنت الهی دردت بیفته بجونم

واکسنت رو چون خونه بابا بزرگ بودیم در مرکز بهداشت اونجا به عنوان مهمان بهت زدن چیزی نمونده بود

خودمم زیر گریه بزنم اینقدر دردت اومد وازته دل گریه میکردی واین مرواریدهای درشت یکی بعداز دیگری ازچشای خوشکلت می افتاد

که دیگه داشتم اتیش میگرفتم

مامان جون برعکس دو وچهار ماهگیت که اصلا اذیت نشدی شش ماهگی اذیتت کرد شب داغ شدی استامینوفن هم مرتب بهت میدادم ولی

موقع خواب تب کردی داشتم دیونه میشدم

اونشب تا صبح بیدار بودم مرتب با دستمال نمناک صورت ودست وپاهای کوچولوت رو خنک میکردم

مامان وبابام میگفتن بخواب ماهم هستیم نمیذاریم تبش زیاد بشه ولی مگه میتونستم بخوابم 

توهم که خواب بودی  نفسم وای از دیدنت سیر نمیشدم بانگاه کردنت ایمان پیدا کردم که فرشته ها وجود دارن 

واقعا مثل فرشته ها شده بودی نیست تب داشتی صورتت گل انداخته بود لبهات دوبرابر قرمزتر شده بود موهات مثل شب سیاه وصورتت هم مهتابی بود

اندازه یه بالش کوچولو بودی دست وپاهای کوچولو وای دردت بیفته به جونم 

صبح حالت خوب شد ولی تا چند رو بهونه گیر شده بودی جای یکی از واکسنهات گره بسته بود که بعد از مدتی نموند 

البته گفتن طبیعیه

واما اولین غذا خوردنت ،اشی کوچولوی عزیرم دیگه کم کم بزرگ شده بودی و

خیلی چیزا رو میفهمیدی مگه جرات داشتیم جلو چشمت چیزی بخوریم اینقدر نگاه میکردی  

که کوفتمون میشد دیگه وقتش بود بهت غذا بدم اولین بار یه ذره فرنی رقیق برات درست کردم که

 کلی کیف کردی و لی بلد نبودی بخوری خخخخ  ولی کم کم یاد گرفتی الان تنوع غذات بیشتر شده.

هفت ماهگیت هم به همین صورت گذشت هر روز چیز تازه تری یاد میگرفتی و بیشتر دلبری میکردی 

بابا که از سر کار برمیگشت براش ذوق میکردی بابایی هم که بیشتر از من دیونته عزیزم 

یاد گرفتی بای بای کنی دست بزنی به کارتون توجه کنی وقتی برنامه کودک میده نگاه میکنی 

اهنگ شاد میشنوی فوری شروع میکنی خودتو تکون میدی ومی رقصی  

گوشی رو دستت میدیم فوری میچسبونی به گوشت اگه گوشی نباشه بگیم اشی جون الو فوری دستت رو میبری کنار گوشت وای فدات بشم 

کنترل تلوزیون دستت بیفته به طرف تلوزیون میگیری البته بعداز کلی لیس زدن  و خیس شدن کامل کنترل

از هفت ماهگی چهار دست وپا راه میری به هرچیزی برسی بهش دست میگیری بلند میشی

از پله بالا میری ولی نمیتونی پایین بیای

 به من میگی مم به بابا میگی با بابابابا   

نه ماهگی اولین مرواریدت رو دراوردی  مامان جون برات اش دندونی پخت وبه همه همسایه ها دادیم 

واما اتفاقات دیگر اینکه اسباب کشی کردیم وازکامیاران برای همیشه اومدیم سنندج 

خاله دلی برگشت و اومده اینجا نی نی کوچولوش رو به دنیا بیاره فدای هردوشون بشم 

واخر اینکه اه هرچند دوست ندارم بنویسم ولی گاهی بعضی اتفاقها می افته که تا سالها یاداوریش برای 

ادم عذاب اوره :( مامان وبابای ایلیا کوچولو پسر دایی عزیزت از هم جدا شدن  همه مون خیلی غصه خوردیم الان ایلیا جون با دایی هیوا مامان بزرگ و بابا بزرگ زندگی میکنه الهی فداشون بشم

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ | 16:53 | نویسنده : ژينا |
سلام به روی ماه پاکترین و زیباترین فرشته خدا آیشا کوچولو

آیشا ی نازنینم مامان رو ببخش این چند وقت برات ننوشت

  • عزیز دلم این چند ماه که وارد دنیای ما شدی زندگی من بابا دست خوش تغیرات زیادی شد

 

 

 

 

  • اوایل خیلی ترسو بودیم یک لحظه گریه میکردی هول میشدیم ودست وپامونو گم میکردیم

 

 

 

 

 

 

 

  • ولی الان خیلی صبور شدیم و به وجود پاک و نازنینت عادت کردیم فرشته کوچولوی شیرینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • تو این مدت هزار ماشاالله خیلی تغییر کردی حسابی شیطون شدی واکسن 4ماهگیت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • رو زدیم شکر خدا خوب بودی مث 
  • دوماهگی اصلا اذیت نکردی

 

 

 

 

  • البته این بار شب یه کوچولو داغ شدی ولی نذاشتبم تب کنی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • فدای دختر شجاع و باهوشم برم  که مامان رو اذیت نکرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • الان دیگه باصدای بلند میخندی وای که خنده هات منو دیونه میکنه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • وای وقتی برای اولین بار با صدای بلند خندیدی من داشتم باهات بازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • میکردم شب بود و تو یهو با صدای بلند خندیدی من از خوشحالی جیغ میزد م دستمو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • جلو دهنم گرفته بودم که نترسی و بابا هادی هم داشت  از خوشحالی بال در میاورد

 

 

 

 

 

 

 

 

  • طفلک بابا که دیگه  هلاکته  عزیزم تو بهترین بهترین بهترین بابای دنیا رو داری 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • البته باید به منو بابا هادی حق بدی  ااخه خیلی خپل وشیرینی 

 

 

  •  پنج ماهگی رو که تموم کردی  تونستی بشینی  

 

 

 

 

 

 

 

 

  • تو این مدت خاله دلنیا برگشت و 20روز اینجا بود خیلی خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • خاله بی نهایت دوست داشت وقتی برگشت اینقدر گریه کرد و میگفت دلم بیشتر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • برای اشی کوچولو تنگ میشه البته دوتا خبر خیلی خوب برای ایشا ی نفسم دارم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • بچه خاله دلنیا پسره و شکرخداسالمه و دومیش قراز خونه خاله برای همیشه برگردن
  •  شهر خودمون

 

اينم زيبا دخترم ماشاالله لا حول ولا قوة الا بالله

 

 

 

 

 نفس من

  • ادامه دارد


تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 0:35 | نویسنده : ژينا |

عزيزمامان الان كه اين مطلب رو ميذارم2 ماه و 5 روزت است تازه واكسن دوماهگيت رو زديم بماند

كه چه جيغ و دادي راه انداختي الهي فدات بشم ولي عصركمي اذيت كردي شكر

 خدا خوب بودي وتب نكردي البته خيلي مواظبت بوديم عزيزم

حالا از خبر جديد بگم

خاله دلي مامان شده و قراره تا يه مدت ديگه يه هم بازي براي تو وايليا جون بياره

خداروشكر خيييييييييلي خوشحال شدم اميدوارم زود برگردن و اينجا ني ني خوشكلشون رو به

دنيا بيارن منم براي اولين باره دارم حس خاله بودن رو تجربه ميكنم فداش بشم الهي عززززيزم

ايشا جونم ماشالا خيلي بزرگ شدي و شيرين كاري هم ميكني حسابي به همه چيز دقت ميكني

لبهات رو جمع ميكني ميخواي حرف بزني اينقدر خوشكل ميشي كه دوست دارم بخورمت عزززززززززززززززيز دلم

اغو ميگي و ميخندي دست وپا ميزني انگار داري دوچرخه سواري ميكني

 حسابي دلبري ميكني بابا كه به شدت بهت وابسته شده خيييييييييلي دوست داره

براي 2 ماهگي قدت شده بود 60سانت وزن 6كيلووصد گرم ماشالا عزيزم

تو روز خوابت زياد منظم نيست هنوز نفخت اذيتت ميكنه منم كه بخاطر تو رژيم دارم وخيلي چيزا نميخورم

هرشب بعد از شام نزديك يك ساعت يا بيشتر گريه و بي قراري ميكني

 ولي شبا معمولا ساعت 12 ميخوابي 3ونيم بيدار ميشي

شير ميخوري و ميخوابي دوباره 5ونيم بيدار ميشي و ...

خيليدوست دارم فرشته كوچولوي شيرينم بي نهايت بهت وابسته شدم

خدا حفظت كنه خدايا شكرت بخاطر همه چيز

ايشا در حال خنديدن از ته دلللللللل



ايشا خشمگين و در حال حمله كردن خخخخخ


ايشا بعد از گريه كردن فدات بشم چقدر بامزه ايي


ايشا در حال خنديدن و ناز كردن   ايييييي جونم



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 18:6 | نویسنده : ژينا |
تاريخ : یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ | 11:6 | نویسنده : ژينا |

عكسهاي دختر خوشكلم در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ | 17:53 | نویسنده : ژينا |
 

سلام عزيز مامان

نميدونم از كجا برات بگم اين 44 روز برام مثل 44سال بود اينقدر

حرف دارم كه نميرسم همه اش رو بنويسم

آيشاي نازم امروزبا بابايي برديمت مركز بهداشت براي قد و وزن خداروشكر

پنج كيلو ونيم شده بودي قدت 57دورسر 39 سانت بود

بعدش برديمت گوشاي كوچولوت رو سوراخ كرديم

اون اقا به باباگفت راست تو بغلت نگهش دار و چونه ات رو بذار روسرش تكون نخوره

تواون لحظه چشماي قشنگت رو باز كردي و يه لبخند خوشكل زدي وميخواستي

حرف بزني لبهات رو جمع ميكردي و اغ ميگفتي 

ماهم به تو ميخنديديم اون اقا ميگفت چقدر بامزه است

نميدونستي چه بلايي ميخواستيم سرت بياريم

همين كه گوشت رو سوراخ كرد يه جيغ بلند

كشيدي زدي زيرگريه جيگرم كباب شد خلاصه مكافاتي بود كه نگو!

شير ميخواستي مجبور شدم اونجا بهت شير بدم حالا مگه ول كن بودي

بعدش اومديم خونه و تا بعد اظهر منو اذيت كردي فدات بشم

درد داشتي ؟

مبارك باشه عشق مامان

آيشا قشنگم تو اين مدتي كه به دنيا اومدي

همه زندگيم زير و رو شده اولش بهت عادت نكرده بودم تمام كارهام بهم ريخته بود

نميتونستم هيچ كاري بكنم از اينكه خونه اشفته بود نميتونستم غذا درست كنم و حموم برم يا

كاراي ديگه ايي بكنم كلافه ميشدم

همه اش به بابا گير ميدادم احساس ميكنم اونم از دست غر غرهاي من خسته شده بود

دست خودم نبودولي الان بهترم با اينكه گاهي صبح تا ظهر

نميذاري تكون بخورم ولي برام مهم نيست تو از هرچيزي تو دنيا

برام با ارزشتري فرشته كوچولوي قشنگم

20روز اول زندگيت خيلي اروم بودي ولي بعدش نفخ شكم داشتي و مدام زور ميزدي و گريه ميكردي

بعضي شبا ميخوابيدي ولي بعضهاش تا صبح نميذاشتي منو بابا بخوابيم و نوبتي ميگرفتيمت

خيييييلي خسته ميشدم والبته ميشم ولي وقتي بهت نگا ميكنم همه خسته گيم ميره

تقريبا 1 ماهه بودي كه شروع كردي به لبخند زدن والان

قشنگ ميخندي و وقتي باهات حرف ميزنيم

ميخندي و اغغغغغ ميگي بعدش من به بابا ميگم ولم كن ميخوام بخورمش اينقدر خوجولي

تازه گيها به اطرافت دقت ميكني وقتي تو خونه راه ميريم باچشم دنبالمون ميگردي يه اويز

منگوله ايي براي در اتاق درست كردم كه عاشقشوني ميبرمت نزديك ومنگوله ها رو تكون ميدم

چشمات رو تا اخرين حد ممكن باز ميكني و دهنت باز ميمونه ومات نگاشون

ميكني يعني اون لحظه ميخوام درسته قورتت بدم از بس بامزه ميشي جوجوي خوشكلم

خيلي دوست داشتني هستي همه فاميل عاشقت شدن هر جا ميريم سر گرفتنت دعواست

خاله دلي از وقتي برگشته تو رو نديده حسابي دلش برا تنگ شده هروقت زنگ ميزنه

بيشتر سراغ تو رو ميگيره و قربون صدقه ات ميره

وايييي چقدر حرف دارم برات بنويسم ولي وقت ندام الان تو بغلم داري

شير ميخوري و من با يه دست تايپ ميكنم

خداحفظت كنه عزيز دلم عاشقتم خيلي زياد البته بابا وضعش از من بدتره

خدايا خدايا خداياهزاران هزار مرتبه شكر براي نعمتي كه به ما دادي ان شاءالله به همه منتظران بدي




تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ | 17:48 | نویسنده : ژينا |
سلام عزيز مامان اين عكسهاي جديدت 

در اين جا 27 روز داري داشيم با بابايي اماده ات ميكرديم حمومت بديم



 

اين لباسخوشكل رو بابا جون برات خريده خيلي بهت مياد اينجا يك ماهه هستي عزيز دلم

اين دوتا عكست هم مال ديشبه يك ماه و 3 روزت است فدات بشم








تاريخ : شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ | 17:57 | نویسنده : ژينا |
سلام به روي ماه دختر قشنگم

سلام آيشا خوشكل مامان

بلاخره انتظارم به سر رسيد و باقدمهاي كوچكت اومدي پيشمون

الان كه اين مطلب رو ميذارم 11روز از تولدت ميگذره عزيزدلم

تو اين مدت خونه مامان جون بوديم و به نت دسترسي نداشتم

ان شاءالله تو يه فرصت مناسب خاطرات زايمانم رو برات مينويسم فقط همين رو بگم

كه نور چشم مامان و بابا ساعت3:15دقيقه بامداديكشنبه10آذر 1392با عمل سزارين به دنيا اومد

آيشاي عزيزم نميدوني چه احساس قشنگي داشتم وقتي گذاشته بودنت بين يه پارچه سبز

 اوردنت پيشم اون صورت ماهت براي هميشه قشنگترين تصوير ذهنم شد

صورت سفيدت كه مثل ماه زيبا و موهاي نازت

كه مثل شب سياه بود دور صورت سفيدت رو گرفته بود

هنوزموهات خيس بود

چشمات باز بود مثل دوتا ستاره ميدرخشيدن

دستاي كوچولوت رو گذاشته بودي تو دهنت ومك ميزدي

وقتي صورت خوشكلت رو چسبوندن به صورتم چشمام رو بستم و

تو دلم هزاران هزار بار خداروشكر كردم

كه ثمرعشقمون سالمه همه درد و عذابي كه اونشب كشيدم

با ديدنت به كلي فراموشم شد

بازم شكرت خداي مهربونم

خلاصه دو روز بعدش ترخيص شديم و رفتيم خونه باباجون(باباي خودم)

همه اش در رفت امد بوديم دنبال كارهاي تو كه اين وسط زردي هم گرفتي و 2 روز بستري شدي

خيلي سخت گذشت البته من اينا رو خيييييلي خلاصه نوشتم

بايد كامل برات بنويسم ولي الان درد دارم ونميتونم زياد بنويسم عزيز دلم 

بعدش بابا هادي عزيز گفت 

براي آيشا هفته ميگيرم و

تو گوشش اذان ميديم ماهم كه خونه بابام بوديم و مراسم رو اونجا گرفتيم

برات يه حيوان خريد قرباني كردن و اونشب شام داديم عمه ها عمو دايي و خاله دعوت بودن 

بعد از شام بابايي تو گوشت اذان گفت و اسمت رو آيشا گذاشتيم

ان شاءالله هميشه سالم و سرحال باشي عزيزم

 خوب آيشاي عزيزم نميتونم بيشتر از اين بنويسم

فقط اينو بدون كه وارد دنياي جديدي شدم

خيلييييييي احساس قشنگي دارم فقط بهت نگاه ميكنم

شبه وقتي ميخوابيم برقها خاموشه چون صورتت رو خوب نميبينم گوشيم رو ميارم و به عكسهات نگا ميكنم از ديدنت سير نميشم

خيييييييييييلي دوست دارم خيييييييييييييلي خوشحالم

 بابا هادي وضعش از من بدتره چون خونه بابام هستيم

شرايط كاريش جوريه كه نميتونه هرشب بياد پيشمون

و داره از دوريمون بال بال ميزنه

روزي 100 بار زنگ ميزنه و پيام ميده آيشا عزيز چطوره چكار ميكنه ؟

ان شاء الله به زودي خوب ميشيم و برميگرديم پيش بابا جون

 الان كه دارم مينويسم مثل فرشته ها كنارم لا لا كردي فرصت گير اوردم تا بيدار نشدي يه سر به اينجا بزنم

اينم عكس آيشاجونم در يك روزگي


آيشاي شيرينم در 9 روزگي




تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ | 16:51 | نویسنده : ژينا |

وسايل دختر نازم



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ | 10:42 | نویسنده : ژينا |

سلام به پاكترين معجزه خدا

سلام عزيز دل ماماني

چه خبر جات خيلي تنگ شده اره ؟!

عزيزم فقطيك هفته تا به اغوش كشيدنت مونده

منو بابا خيلي بي قراريم حتي ثانيه ها هم دير

ميگذرند از خدا ميخوام فقط سالم باشي

از يه طرف خيلي خوشحالم كه نه ماه تموم شد از طرفي هم

دلم براي تكون خوردن وشيطونيهات تو شكمم تنگ ميشه

واي فداي فندوق كوچولوي خودم بشم فكر اينكه قراره به

زودي ببينمت قند تو دلم اب ميكنه

اون بدن كوچولوت رو تو اغوشم بگيرم وهزاران بار

از فرق سر تا نوك انگشتهات رو ببوسم

خدايا خدايا خدايا فقط ازت ميخوام ثمرعشق من و همسر مهربونم

رو برامون حفظ كني و سالم وسلامت باشه.آمين

شيطون كوچول يك هفته از اومدن خاله دلنيا ميگذره

از راه خيلي خيلي دوراومده وبخاطر اين اومده تا توروببينه قراره يك ماه

اينجا باشه عزيزم تو بهترين خاله دنيا رو داري دفعه قبل هم كه امده بود برات

يه سري لباس خوشكل اورد دستش درد نكنه

اين يك هفته خونه مامانم بوديم خاله هلاهه (خاله خودم)هم امده بود

كلي خوش گذشت

ديگه امروز با باباجون (باباي خودم)برگشتم خونه دلم براي بابايي يه ذره شده بود

اين اخرين روزها 2نفري من وبابا است خداي مهربون

تورو به ما داد وقراره خيلي زود به جمع 2نفره وعاشقونه ما

اضافه بشي خوش اومدي عزيزم قدمهاي كوچولوت روچشم ما

عزيز مامان براي ديدنت لحظه هارو ميشمارم

به خداي بزرگ ميسپارمت



تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ | 9:51 | نویسنده : ژينا |
  سلام فندوق كوچولو

مامان داره كمكم براي اومدنت اماده ميشه

تقريبا وسايل هات اماده شده خونه رو مرتب كردم

وتقريبا 2هفته پيش ساكت رو بستم واماده كردم

حتما با خودت ميگي مامانيس چه عجله ايي داشتي هنوز خيلي زوده

ولي خوب چيكار كنم دست خودم نيست براي اومدنت خيلي بي قرارم

دوست دارم هرچه زودتر بغلت كنم ببوسمت وباتمام وجودم بويت كنم      

animated gifs of weaponry - Baby and mother


بابايي كه اوضاعش از من بدتره ميگه دارم دق ميكنم كي به دنيا مياد Gif Animé Bébé gratuit


اخي دخمر ناناسم چه مامان وباباي نديد بديدي داري ميترسم

به دنيا بياي بخوريمت خخخ

اينم عكس ساكت

محتويات داخل ساك هم

دو ركابي ،دولباس استين دار ، چهارشلوار ، دوكلاه پارچه ايي ويه كلاه بافت گرم ،

جوراب ، روسري و پيشاني بند، پيشبند ، يك دست لباس سرهمي ، دستكش ،

قنداق ،دو دستمال كوچك، دو دستمال نخي بزرك براي خشك كردن

ناف بند  ، قنداق فرنگي ،دستمال مرطوب ،پماد سوختگي ،يك بسته ماي بي بي 

حوله شامپو صابون گوش پاك كن شانه رو هم محض اطمينان برداشتم

وبراي خودمم مقداري خرت وپرت برداشتم

فرشته كوچولوي شيرينم از خداي مهربون ميخوام تو رو صحيح وسالم بهمون بده امين



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ | 9:27 | نویسنده : ژينا |

سلام به روي ماه دخمرعزيزم

الان كه دارم اين مطلب رو ميذارم

نزديك به 9روزه سرماخوردم عزيز دلم

خيلي سرماخوردگي بدي بود همراه مامان وبابام رفتم خونشون

اونجا مامان جونم حسابي بهم رسيد برام سوپ وغذاهاي گرم درست ميكرد

ومدام مواظبم بودالهي فداش بشم دست گلش درد نكنه وحالم كم كم بهتر شد

نميخواستم دارو مصرف كنم اخه                Tabaa پیکسل پیکسل (VGA) و داروهای پیکسل

براي تو بد بود فدات بشم

بعداز5روز بابا اومددنبالم اونشب 3تا از عمه هام خونه بابام بودن

مامان جون عروس عمه رو پاگشا كرده بود

خيلي خوش گذشت وكلي به دعواي ره بين ومتين خنديدم وازشون فيلم گرفتيم

اخر شب هم  همراه عمه مريم اينا برگشتيم خونه خودمون

بابايي خيلي نگران بود و مواظبمون بود

صبح از خواب بيدار شدم ديدم خلط خوني دارم

به بابا زنگ زدم واونم خيلي نگران شد

فوري نوبت گرفتم وبعداظهر با بابايي رفتيم پيش دكترم

اونم بعدازمعاينه گفت چيزي نست و اون خون مال بينيت بوده

صداي قلب كوچولوت رو شنيدم واي فدات بشم معافیت دختران دوست داشتنی تم های زیبا

دكي برام دارو نوشت بعد شكمم رو اندازه گرفت گفت ماشالا ني نيت درشته

واحتمالا روند زايمانت كندتر باشه

برام مهم نيست عزيزم فقط تو سالم باشي همه چيزرو تحمل ميكنم

الان حالم خيلي خوب شده ومشگلي ندارم خداروشكر

فرشته كوچولوي شيرينم يادم رفت بگم تو هفته 33اورژانسي برام سونو ونوار قلب (براي تو )نوشتن

خداروشكر كه مشكلي نداشتي وهمه چيز نورمال بود

وزنت هم 2كيلو و50گرم بود الهي فدات بشم ورجك منBody Embryo icon

خبرها زياده ومامانت هم تنبل نميتونم زود اپ كنم اخه خيلي زود خسته ميشم قشنگم

دختر شيرينم بي تاب امدنت هستم سر موقع با اون قدمهاي كوچكت دل وچشم ما رو روشن كن

خيلي دوست داريم عزيزم



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ | 8:57 | نویسنده : ژينا |
سلام به روي ماه فندق كوچولوي خودم  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

انشالله روزي كه اين نوشته ها را بخوني كه باعث افتخار من وباباشده باشي .آمين

عزيزم الان 5روزكه وارد 9ماهگي شديم خدايا شكرت كه 8ماه رو پشت  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سرگذاشتيم ودختر عزيزم محكم چسپيد به دل ماماني

خدا ميدونه من وتو وباباچه روزهاي تلخ وشيريني راباهم پشت سرگذاشتيم

روزهاي پر از استراس ، ترس،شادي وهيجان همه اش

بخاطر وجود پاك تو بود وهست.

ولي هزاران بار خداي مهربون رو بخاطر داشتنت شكر گفتيم

دخترعزيزم تو ثمرعشق ما هستي و

وما تااخرين حد توانمون براي شكوفا شدنت تلاش ميكنيم 

فقط خدا ميدونه كه من وبابا چقدر از امدنت خوشحال هستيم

از روزي كه فهميدم خداي مهربون منت سر ما گذاشته

ويكي از فرشته هاش رو به ما داده

زندگيمون زيرو رو شد خيلي از مشكلات و

گرفتاري هامون خود به خود حل شد

منو بابا ايمان داشتيم همه اين اتفاقهاي خوب

بخاطر وجود پر بركت تو است

دختر شيرينم ديگه چيزي تا اومدنت نمونده

 من وباباجون خونه رو براي اومدن مهمون كوچولومون اماده

كرديم ومنتظر قدمهاي كوچكت هستيم تا

زندگيمون رو صدبرابر شيرين كني

وچراغ خونمون بشي           smiley1631.gif

طفلكي بابا خيلي برات بي قراري ميكنه ميگه حتي ثانيه ها هم كند حركت ميكنند

دوست دارم پرنسس كوچولومون رو بغل كنم

وحسابي بوش كنم وببوسمش.

خداروشكر بهترين ،پاكترين ،مهربون ترين مرد دنيا همسر من وباباي تو شده

بايد روزي صد بار اون دستهاي مهربونش رو ببوسيم Blowing A Kiss

فقط خدا و من ميدونيم براي من تو چيكار كردهCheered Up

عزيز دلم حرف زياده ومن بيشتر از اين نميتونم بنويسم

اينو بدون 2نفر تو اين دنياتا اومدنت هرروز به درگاه خدا پناه ميبرن وبرات ارزوي سلامتي ميكنند.

عاشقانه دوست داريم  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

دخترم امروزِ من، فردا مباد

خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد


شب به امید گلِ فردا و فرداهای شاد

ارمغانی بر تو باد

دخترم :

عشق را با عشق معنا کردن از آنِ تو باد

پاکی و زیبایی گل های وحشی

شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی

رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان

نوشِ تو باد !

دخترم امروزِ من فردا مباد!

خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد !

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_




تاريخ : پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ | 16:22 | نویسنده : ژينا |
سلام به پاكترين فرشته ي روي زمين 04

عزيز دلم الان ديگه 8 ماهه شدي وكلي براي منو بابا دلبري ميكني همه اش تكون ميخوري لگد ميزني

واي كه چقدر عاشق اين تكون خوردنت هستم

 كارم شده اين به شكمم نگاه كنم اخه 

وقتي تكون ميخوري از رو شكمم قشنگ معلومه

خدارو هزار بار شكر نازنييم

 منو  بابايي براي اومدنت ثانيه هارو ميشماريم

مخصوصا بابا خيلي بي قراري ميكنه

ميگه اگه دخمل ناناسم به دنيا بياد ديگه سركار نميرم و همه اش نگاش ميكنم 

خانومي خوشكلم اين مدت همه اش درگير اماده كردن وسايل هات بودم وخودممم                          

بعضي چيزهارو برات درست كردم

 نميدونم چرا حوصله ندارم عكسهاشو بذارم

برات يه ساعت خوشكل درست كردم كه هيچكس باور نميكنه خودم درست كردم

راستي فندوق كوچولوي شيطون اگه مامان رو ببيني دلت براش ميسوزه

حسابي سنگين شدم وشكمم گنده شدهtotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg2c.gif

دست وپا و بينيم ورم داره خيلي نگران بودم

ولي ازم ازمايش گرفتن مشكلي نداشتم شكر خدا

ولي ديگه جرات نميكنم به نمكدان نگاه كنم اخه نبايد نمك بخورم

 طفلكي بابا خيلي هوامون رو داره همه اش به فكرمونه

خداروشكر من بهترين همسر دنيا رو دارم و تو

هم بهترين باباي دنيا رو داري اميدوارم هردومون قدرش رو بدونيم

خيلي توكارها كمك ميكنه

منم همه اش نق ميزنم اونم صبورانه باهام كنار مياد

اخه خيلي ستگين شدم زود خسته وعصبي ميشم دست خودم نيست

عزيز دلم منو بابايي خيلي برات دعا ميكنيم انشا... صحيح وسالم بياي تو بغلمون

عاشقانه دوست داريم عزيزتر از جانم خداي مهربون رو براي داشتنت روزي هزار بار شكر ميكنيم

خداي مهربون اين جوجوي كوچولومون رو دست خودت ميسپارم مواظب هردومون باش






تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ | 10:28 | نویسنده : ژينا |
سلام فرشته كوچولوي مامان

ببخش دير اپ ميكنم عزيزم خيلي درگير بودم

خوب خانمي شيطون خلاصه ي خبرها

 اينكه به سلامتي وارد 7ماهگي شديم و شكر خدا چيزي تا

اومدنت نمونده من وبابايي براي اومدنت لحظه شماري ميكنيم

از وقتي كه وارد هفته 28شدم خيلي خيلي شيطون شدي و

يه لحظه اروم نداري گاهي فكر ميكنم ميخواي

شكمم رو پاره كني بياي بيرون واي فدات بشم عاشق اين

دور زدن و لگد زدنت هستم بابايي كه هر

وقت دستش رو روشكمم ميذاره ديگه شيطونيت چندين برابر

گل ميكنه وحسابي خودتو خسته ميكني بابايي هم كه ديونه اين شيطون بازيهاته 

قربون خدا برم كه دخمل ناناسم خودشو برامون لوس ميكنه

منوبابايي يه اسم قشنگ برات انتخاب كرديم البته قبل از اينكه

اصلا وجود داشته باشي بابا هميشه ميگفت دوس دارم 

دخمل دار بشيم واسمش رو اين بذاريم نميخوام فعلا اسمت رو بنويسم

وبه خاطر اين من تا حالا چيزي نگفتم چون ميترسيدم شناسنامه ندن

كه همين طور هم شد

اخه اون روز با بابارفتيم ثبت احوال و پرسيدم گفتن به اين اسم شناسنامه نميديم

دلم گرفت ولي بابا ميگه سعي ميكنم هرجور شده براش شناسنامه بگيرم

راستي عسل مامان الان ماشاالله حسابي بزرگ شدي وشكمم بالا اومده

گاهي اينقدر محكم لگد ميزني كه اگه خواب باشم بيدار ميشم اگرم

بيدار باشم از جام ميپرم ونزديكه جيغ بزنم خخخخ

راستي اين مدت خاله دلي برگشت ويك هفته اينجا بود دلم حسابي براش تنگ شده بود

برات يه سري لباس خوشكل وكوچولو اورده خييييييييييييلي خوشكله دستش درد

نكنه

خاله ميگفت هر روز لباسهاش رو باز ميكردم وكلي قربون صدقه  اش ميرفتم

خبر بعدي اينه كه  اين مدت با بابايي ومادر جون رفتيم خريد و وسايل هاتو برات خريدم كه وقت ندارم فعلا

عكسش روبذارم خيلي خوشكل هستن منو بابا هرروز بهشون نگاه ميكنيم

خودم وسايل گرفتم و برات قاووت تزيين كردم

داداش اميد هم كه يك شهريور عروسي

كرد ماهم شركت كرديم ايشالا خوشبخت بشن

يك روزقبل از عروسي داداش اميد دختر پسرعمه ام به دنيا اومد

كه 3 ماه از تو بزرگتره اسمش روالين گذاشتن اميدوارم

دوستان خوبي براي هم باشيد 

خوب ديگه مامان خسته شد قربونت برم

به نظرم تو هم خسته شدي جون الان كه دارم اين

مطلب رو مينويسم داري بشدت شيطوني ميكني

حتما ميگي مامان بسه ديگه برو دراز بكش

واي قربونت برم الهي

اندازه هفت اسمون دوست دارم عاشقتم

منوبابايي تا بي نهايت دوست داريم

فعلا باي






تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 11:20 | نویسنده : ژينا |
سلام جوجه كوچولوي پر طلايي مامان

اين روزا حسابي شيطون شدي و هر روز بيشتر تكون ميخوري 

گاهي اينقدر شيطوني ميكني كه يهو مامان ميترسه 

بابا خيلي ذوق ميكنه ميگه هروقت تكون خورد زود بگو منم دستم

رو بذارم رو شكمت ببينم دخمل

ناناس مون داره چكار ميكنه ؟!


عزيزم اين سايت رو امروز پيدا كردم خيلي جالب و سرگرم كننده است

عكس خودم وبابايي رو اپلود

كردم در اخر نشون ميده ني نيمون چه شكليه

خوب منم اينكارو كردم 

 اينم عكسي كه بهم داد واي قربونت برم يعني اين شكلي هستي

عسيسم خوشكل مامان 


اينم عكس داداشت كه شايد در اينده به دنيا بياد خخخخخخخ



اخي


راستي اينم ادرس سايتش شايد كسي دوست داشته باشه 

http://makemebabies.com/



تاريخ : شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ | 11:44 | نویسنده : ژينا |
سلام دخملي خوشكلم

خيلي دوست داشتم اين خبر خوش رو زودتر برات بنويسم 

ولي اين 3 روز مدام مهمون داشتيم كوچولوي شيرينم

خوب  عزيزم براي سومين بار رفتم سونو گرافي نميدوني 

چه شوقي داشتم من وبابايي لحظه شماري ميكرديم

تا شنبه بياد يعني 92/04/29اولش باسميرا جون دختر عمه ام رفتم پيش

دكترم شكر خدا همه چيز خوب بود صداي قلب كوچولوت رو برامشکلک های محدثه

گذاشت كلي كيف كردم قربون اون قلب كوچولوت بشم من

بعدش به دكترم گفتم ميخوام برم سونو بدم تا از حال ني نيم باخبر بشم 

و براي جنسيتش هم مطمئن بشم

 دكي هم برام سونو نوشت بعد بابا رفت برام نوبت گرفت قرار شد ساعت 8شب

نوبتمون بشه منم با سميرا جون رفتيم بازار وكلي خريد كردم

لباسهاي نخي و راحت براي اين تابستون

خلاصه ساعت 8 با بابايي رفتيم و كلي منتظر شديم تا نوبتمون شديعني ساعت 9

نميدونم چرا دير فرستادمون تو ؟!!

بابايي هم روزه بود خيلي به فكرش بودم

ولي خودش اينقدر شوق داشت كه براش مهم نبود

نوبتمون كه شد با بابايي رفيم تو اون لحظه فقط دعا ميكردم سالم باشي و همه چيز مرتب باشه عزيزم

بابا هم گفت من فيلم ميگيرم كه بعدا فرشته كوچولومون خودش ببينه

دكي كارش رو شروع كرد بعد گفت ني ني دخمله سالمه وهمهشکلک های محدثه

چيز مرتبه اون لحظه داشتم از خوشحالي ميمردم 

هر دومون خداروشكر كرديم 

بعد كه اومديم بيرون بابايي گفت به مناسبت

اينكه ني نيمون سالمه و خدايه دختر ناز بهمون داده امشب

شام ميريم رستوارن و يه جشن 3نفره ميگيرم

باهم رفتيم شام خورديم كلي خوش گذشت منو بابا از خوشحالي رو زمين بند نبوديم 

عزيزم حالا ديگه مطمئن شدم دختري خيلي خوشحالم خدارو شكر

همون شب كه برگشتيم اينقدر ذوق داشتم نخوابيدم واين پابند براي

پاهاي خوجولت درست كردم 

اون يكي هم تل براي موهاي قشنگت الهي فدات بشم


12637218639224137211.jpg





تاريخ : سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ | 19:47 | نویسنده : ژينا |
سلام عزيز دل ماماني
 
ببخش خيلي دير اپ ميكنم فدات بشم بخدا اين مدت خيلي گرفتار بودم


ميخوام خاطرات اين چند وقت رو برات بنويسم +يه خاطر قشنگ ديگه كه براي هميشه تو ذهن من

وبابايي جاودانه شد


خوب اول خاطره قشنگ

عزيزدلم ماماني برات بگه كه هميشه دكترها ميگن ني ني 4ماه ونيم شد بايد تكونهاش رو احساس كني509.gif

من وبابايي هم كه لحظه شماري ميكردم 4 ماه ونيمم بشه

 البته گاهي يه چيزي رو احساس ميكردم ولي اينقدر

كوتاه بود كه باورم نميشد مثل يه لرزش كوچولو


اونشب دقيقا 92/04/21ساعت 10:35دقيقه من وبابايي كنارهم تلوزيون نگاه ميكرديم http://sheklake-2020arosak.blogfa.com/



كه بابايي  دستشو رو شكمم گذاشت گفت راستي چرا

ني ني تكون نميخوره تو كه 5 روز هم از 4ماه ونيم گذشتي

منم گفتم نميدونم خودمم نگرانم در همون حال

يهو احساس كردم يه چيزي تو شكممم يه دور كامل زد دوتا ضربه هم به دست بابايي زدي

واي جيغ زدم خواستم به بابا بگم تو هم احساس كردي ؟!!!!

كه بابا هم ازتعجب خشك شده بود وگفت واي خداي من دوتا ضربه به دستم خورده ومن

 تكونش رو كاملا حس كردم
 

هردو شوكه شده بوديم خيييييييييييلي خوشحال شديم


خداي مهربون رو هزار بار شكر كرديم

اون شب تبديل به يكي از بهترين شبهايي شد كه با بابا كنارهم داشتيمhttp://sheklake-2020arosak.blogfa.com/

فدات بشم تو يه فرشته ايي عزيزم 0476.gif



اولين تكونت براي من وبابا به يه خاطره قشنگ به يه شب رويايي تبديل شد

حتما حرفهاي منو بابا رو شنيدي وخواستي خوشحالمون كني totalgifs.com woopies gif gif 014.gif

تمام نيروت رو به كار بردي تا با اون بدن كوچولوت

كش وقوسي به خوت بدي و بگي من هستم الههههههههههههههههههي فداي وجود نازنييت بشم

عاشششششششششقتم هستي مامان وبابا

از اون شب تا حالا چند بار ديگه تكون هاتو احساس كردم و از اينكه


 يه فرشته كوچولو كنار قلبم داره رشد ميكنه و تكون ميخوره دارم بال در ميارم
خدايـــــــــــــــــــــــــــا شكرت هزاران بار شكرت 1193378111-858.gif

راستي عزيز مامان اخبار اين چند مدت هم اينه كه

خودمون اسباب كشي كرديم و به يه خونه جديد اومديم

خاله دلنيا هم از اينجا اسباب كشي كردن وبه يه شهر خيلي دور رفتن منم حسابي دلم گرفته

و دلتنگش هستم خاله هم خيلي دلتنگه ولي بخاطر شرايط كاري


شوهر خاله اونجا رفتن براشون ارزوي موفقيت ميكنم



وخبر بعدي هم اينه كه مامان سه ماهه اول بارداري از بس حالم بد بود و ويار داشتم

كه 2كيلو وزن كم كردم

 ولي الان بعد از يك ماه 2كيلو ونيم وزن زياد كردم

 هواهم گرمه منم دارم كم كم سنگين ميشم 


يك هفته ديگه وارد 6 ماه ميشم


با اين حال شكمم يه ذره بزرگ شده واطرافيان ميگن اصلا معلوم نيست بارداري


خوب ناردونه عزيزم مامان ديگه خسته شد

عاشقانه دوست دارم راستي تو اين هفته ها ميرم سونو تا از جنسيتت صد در صد مطمئن


بشم فقط دعا ميكنم سالم باشي عزيزم

دوست دارم خيلي زيااااااااااااد

totalgifs.com woopies gif gif 007.gif



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ | 14:27 | نویسنده : ژينا |
سلام خانم كوچولوي عزيزم

خداروشكر سه ماه اول تموم شد قربونت برم كه خوب چسبيدي به دل ماماني 

خداروشكر الن حالم خيلي بهتره و احساس خيلي خوبي دارم                   509.gif



دارم لحظه شماري ميكنم كه تكون هاتو احساس كنم واي چه لحظه شيريني totalgifs.com woopies gif gif 017.gif


البته تا حالا چند بار تكون احساس كردم ولي باروم نشده اخه هنوز زوده totalgifs.com woopies gif gif 001.gif

اون روز با بابايي رفتيم كرمانشاه اونجا اين لباس كوچولو رو ديدم دلم غش رفت

هرچند قرار نبود تا كامل مطمئن نشم برات چيزي نخرم ولي طاقت نياوردم

وقتي به بابا نشونش دادم گذاشتش روچشماش و بوسش كرد

مامان جون وخاله هم كه نگو چه كيفي كردن براش

هر روز من وبابايي كلي براي اين لباس كوچولوت ذوق ميكنيم وقربون صدقش ميريم خخخخخ

وقتي فكر ميكنم بياي تو اين لباس دلم ميخواد بخورمت ناااااااااازي48.gif

اينم لباست

91891573203520027553.jpg



تاريخ : دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ | 18:30 | نویسنده : ژينا |
سلام كوچولوي ماماني با اجازه ميخوام خبرهاي
 اين مدت رو برات بنويسم
فندوق مامان اين مدت اصلا حالم خوب نبود
همه اش سردرد و حالت تهوع داشتم بابايي خيلي مواظبم بود ولي حالم بدتر ميشدzwanger9.gif
مجبور شدم برم خونه مامان جون و اونجا استراحت كنم خلاصه يك هفته اونجا بودم
حالم كمي بهتر شد.

عزيز دلم احساس ميكردم زير نافم كمي سفت شده و اين حس قشنگي رو بهم  ميداد !
 داري تند تند تو دل مامان رشد ميكني و من دارم حس ميكنم خدايا شكرت504.gif

 پري روز بابا اومد دنبالم واومديم خونه خودمون صبح خونه رو تميز كردم
ولي بعد اظهر دوباره لكه بيني داشتم دنيا روسرم خراب شد خييييييييلي نگرانت شدم
 به بابايي گفتم اونم خيلي نگران شد ومنو دلداري ميداد كه چيزي نيست
فورا رفتيم دكتر دكي برام سونو نوشت zwanger6.gif


ورفتيم سونو وقتي رو تخت دراز كشيدم فقط دعا ميكردم حالت خوب باشه
يهو دكي گفت حال ني ني خوبه و ضربانش منظمه فقط كمي جفت پايينه و احتمالا لكه بيني بخاطر همين باشه اون لحظه فقط داشتم خداروشكر ميكردم zwanger54.gif


به اقاي دكتر گفتم هنوز جنسيتش مشخص نشده گفت پاهاش
رو بسته ومشخص نيست واااااااااااااااي فداي اون پاهاي كوچولوت بشم
ميخواستم داد بزنم بگم يعني ني ني من پاهاش مشخص شده ؟!
وقتي كارم تموم شد خواستم بيام بيرون 510.gifدكي گفت احتمالش هست ني ني دخمل باشه واي خداي من سر از پا نميشناختم اصلا حواسم نبود
 به دكي بگم از كجا فهميدي تو كه گفتي پاهاش بسته است
فوري اومدم بيرون وبه بابايي گفتم نزديك بود از خوشحالي
دق كنيم واي خدايا شكرت يعني من صاحب يه دختر شدم
خيييييلي خوشحالم بابايي بيشتر از من خوشحالي ميكنه ميگه دخترها بابا يي تر هستن !
ولي كاش كامل مطمئن ميشدم
 و برات يه دست لباس خوشكل ميخريدم
و هر روز بوسش ميكردم الهي قربون اون پاهاي شيشه ايت برم چرا
جمعش كرده بودي فندوق كوچولوي شيطونم ؟!



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 20:39 | نویسنده : ژينا |
مادر، اي پرواز نرم قاصدك

                 مادر،اي معناي عشق شاپرك

                                    اي تمام ناله هايت بي صدا

                                                      مادر اي زيباترين شعر خدا

مامان جونم روزت مبارك عاشقانه دوست دارم وهر لحظه قلبم مثل گنجيشك برات ميتپه از خداي مهربون ميخوام هيچوقت سايه تو وبابا جونم رو از سرما برنداره ايشالا صد سال زنده باشيد مادرم تو بهترين فرشته خدايي عاشقانه دوست دارم بوس بوس بوس




تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:29 | نویسنده : ژينا |
سلام فندوق كوچولوي شيطون الان كه دارم اين پست رو ميذارم گلاب به روت وضعم اينجوريهشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

دنيا دور سرم ميچرخه و اصلا اشتها ندارم بابا خيلي نگرانمونه به شوخي  ميگه كاش ميدونستم اين شيطون داره چيكار ميكنه كه تو اينقدر حالت بده

ولي اصلا ناشكري نميكنيم بلكه خيــــــــــلي هم خداي مهربون رو شكر ميكنيم  

كه تو رو بهمون داده اين كه چيزي نيست براي به دست اوردنت حاضريم جونمون رو بديم

كوچولوي شيرينم هر روز زندگي من وبابا وارد مرحله جديدي ميشه اوايل اصلا باور نميكردم باردارم


ولي روز به روز اوضاع تغيير ميكنه اين روزا از لحاظ جسمي اصلا حالم خوش نيست نميتونم كارهاي روزمره ام رو انجام بدم حالت تهوع سردرد وسرگيجه دارم

ولي از لحاظ روحي خيلي بهترم خداروشكر كه يكي از فرشته هاش رو به من داده والان چسبيده به دلم

مامان جون حرفهام تمومي نداره ولي نميتونم بنويسم عاشقانه دوست داريم بــــــــــوس




تاريخ : یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 18:6 | نویسنده : ژينا |
سلام خوشكل مامان اين جوا سونوگرافي 28فروردين بود

وااااااي الهي فداي قلب كوچولوت بشم منو بابايي روزي صد بار به اين نگاه ميكنم و ذوق ميكنيم فندق كوچولوي من تو ثمره عشق من وبابايي هستي خيلي دوست داريم .بــــــــــــــوس



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 17:55 | نویسنده : ژينا |
  • قیمت ارز بازار آزاد
  • تریلر فیلم