X
تبلیغات
ني ني كوچولوي من
تاريخ : پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 | 10:34 | نویسنده : ژينا |

عزيزمامان الان كه اين مطلب رو ميذارم2 ماه و 5 روزت است تازه واكسن دوماهگيت رو زديم بماند

كه چه جيغ و دادي راه انداختي الهي فدات بشم ولي عصركمي اذيت كردي شكر

 خدا خوب بودي وتب نكردي البته خيلي مواظبت بوديم عزيزم

حالا از خبر جديد بگم

خاله دلي مامان شده و قراره تا يه مدت ديگه يه هم بازي براي تو وايليا جون بياره

خداروشكر خيييييييييلي خوشحال شدم اميدوارم زود برگردن و اينجا ني ني خوشكلشون رو به

دنيا بيارن منم براي اولين باره دارم حس خاله بودن رو تجربه ميكنم فداش بشم الهي عززززيزم

ايشا جونم ماشالا خيلي بزرگ شدي و شيرين كاري هم ميكني حسابي به همه چيز دقت ميكني

لبهات رو جمع ميكني ميخواي حرف بزني اينقدر خوشكل ميشي كه دوست دارم بخورمت عزززززززززززززززيز دلم

اغو ميگي و ميخندي دست وپا ميزني انگار داري دوچرخه سواري ميكني

 حسابي دلبري ميكني بابا كه به شدت بهت وابسته شده خيييييييييلي دوست داره

براي 2 ماهگي قدت شده بود 60سانت وزن 6كيلووصد گرم ماشالا عزيزم

تو روز خوابت زياد منظم نيست هنوز نفخت اذيتت ميكنه منم كه بخاطر تو رژيم دارم وخيلي چيزا نميخورم

هرشب بعد از شام نزديك يك ساعت يا بيشتر گريه و بي قراري ميكني

 ولي شبا معمولا ساعت 12 ميخوابي 3ونيم بيدار ميشي

شير ميخوري و ميخوابي دوباره 5ونيم بيدار ميشي و ...

خيليدوست دارم فرشته كوچولوي شيرينم بي نهايت بهت وابسته شدم

خدا حفظت كنه خدايا شكرت بخاطر همه چيز

ايشا در حال خنديدن از ته دلللللللل



ايشا خشمگين و در حال حمله كردن خخخخخ


ايشا بعد از گريه كردن فدات بشم چقدر بامزه ايي


ايشا در حال خنديدن و ناز كردن   ايييييي جونم



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 18:6 | نویسنده : ژينا |
تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 11:6 | نویسنده : ژينا |

عكسهاي دختر خوشكلم در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی 1392 | 17:53 | نویسنده : ژينا |
 

سلام عزيز مامان

نميدونم از كجا برات بگم اين 44 روز برام مثل 44سال بود اينقدر

حرف دارم كه نميرسم همه اش رو بنويسم

آيشاي نازم امروزبا بابايي برديمت مركز بهداشت براي قد و وزن خداروشكر

پنج كيلو ونيم شده بودي قدت 57دورسر 39 سانت بود

بعدش برديمت گوشاي كوچولوت رو سوراخ كرديم

اون اقا به باباگفت راست تو بغلت نگهش دار و چونه ات رو بذار روسرش تكون نخوره

تواون لحظه چشماي قشنگت رو باز كردي و يه لبخند خوشكل زدي وميخواستي

حرف بزني لبهات رو جمع ميكردي و اغ ميگفتي 

ماهم به تو ميخنديديم اون اقا ميگفت چقدر بامزه است

نميدونستي چه بلايي ميخواستيم سرت بياريم

همين كه گوشت رو سوراخ كرد يه جيغ بلند

كشيدي زدي زيرگريه جيگرم كباب شد خلاصه مكافاتي بود كه نگو!

شير ميخواستي مجبور شدم اونجا بهت شير بدم حالا مگه ول كن بودي

بعدش اومديم خونه و تا بعد اظهر منو اذيت كردي فدات بشم

درد داشتي ؟

مبارك باشه عشق مامان

آيشا قشنگم تو اين مدتي كه به دنيا اومدي

همه زندگيم زير و رو شده اولش بهت عادت نكرده بودم تمام كارهام بهم ريخته بود

نميتونستم هيچ كاري بكنم از اينكه خونه اشفته بود نميتونستم غذا درست كنم و حموم برم يا

كاراي ديگه ايي بكنم كلافه ميشدم

همه اش به بابا گير ميدادم احساس ميكنم اونم از دست غر غرهاي من خسته شده بود

دست خودم نبودولي الان بهترم با اينكه گاهي صبح تا ظهر

نميذاري تكون بخورم ولي برام مهم نيست تو از هرچيزي تو دنيا

برام با ارزشتري فرشته كوچولوي قشنگم

20روز اول زندگيت خيلي اروم بودي ولي بعدش نفخ شكم داشتي و مدام زور ميزدي و گريه ميكردي

بعضي شبا ميخوابيدي ولي بعضهاش تا صبح نميذاشتي منو بابا بخوابيم و نوبتي ميگرفتيمت

خيييييلي خسته ميشدم والبته ميشم ولي وقتي بهت نگا ميكنم همه خسته گيم ميره

تقريبا 1 ماهه بودي كه شروع كردي به لبخند زدن والان

قشنگ ميخندي و وقتي باهات حرف ميزنيم

ميخندي و اغغغغغ ميگي بعدش من به بابا ميگم ولم كن ميخوام بخورمش اينقدر خوجولي

تازه گيها به اطرافت دقت ميكني وقتي تو خونه راه ميريم باچشم دنبالمون ميگردي يه اويز

منگوله ايي براي در اتاق درست كردم كه عاشقشوني ميبرمت نزديك ومنگوله ها رو تكون ميدم

چشمات رو تا اخرين حد ممكن باز ميكني و دهنت باز ميمونه ومات نگاشون

ميكني يعني اون لحظه ميخوام درسته قورتت بدم از بس بامزه ميشي جوجوي خوشكلم

خيلي دوست داشتني هستي همه فاميل عاشقت شدن هر جا ميريم سر گرفتنت دعواست

خاله دلي از وقتي برگشته تو رو نديده حسابي دلش برا تنگ شده هروقت زنگ ميزنه

بيشتر سراغ تو رو ميگيره و قربون صدقه ات ميره

وايييي چقدر حرف دارم برات بنويسم ولي وقت ندام الان تو بغلم داري

شير ميخوري و من با يه دست تايپ ميكنم

خداحفظت كنه عزيز دلم عاشقتم خيلي زياد البته بابا وضعش از من بدتره

خدايا خدايا خداياهزاران هزار مرتبه شكر براي نعمتي كه به ما دادي ان شاءالله به همه منتظران بدي




تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 17:48 | نویسنده : ژينا |
سلام عزيز مامان اين عكسهاي جديدت 

در اين جا 27 روز داري داشيم با بابايي اماده ات ميكرديم حمومت بديم



 

اين لباسخوشكل رو بابا جون برات خريده خيلي بهت مياد اينجا يك ماهه هستي عزيز دلم

اين دوتا عكست هم مال ديشبه يك ماه و 3 روزت است فدات بشم








تاريخ : شنبه چهاردهم دی 1392 | 17:57 | نویسنده : ژينا |
سلام به روي ماه دختر قشنگم

سلام آيشا خوشكل مامان

بلاخره انتظارم به سر رسيد و باقدمهاي كوچكت اومدي پيشمون

الان كه اين مطلب رو ميذارم 11روز از تولدت ميگذره عزيزدلم

تو اين مدت خونه مامان جون بوديم و به نت دسترسي نداشتم

ان شاءالله تو يه فرصت مناسب خاطرات زايمانم رو برات مينويسم فقط همين رو بگم

كه نور چشم مامان و بابا ساعت3:15دقيقه بامداديكشنبه10آذر 1392با عمل سزارين به دنيا اومد

آيشاي عزيزم نميدوني چه احساس قشنگي داشتم وقتي گذاشته بودنت بين يه پارچه سبز

 اوردنت پيشم اون صورت ماهت براي هميشه قشنگترين تصوير ذهنم شد

صورت سفيدت كه مثل ماه زيبا و موهاي نازت

كه مثل شب سياه بود دور صورت سفيدت رو گرفته بود

هنوزموهات خيس بود

چشمات باز بود مثل دوتا ستاره ميدرخشيدن

دستاي كوچولوت رو گذاشته بودي تو دهنت ومك ميزدي

وقتي صورت خوشكلت رو چسبوندن به صورتم چشمام رو بستم و

تو دلم هزاران هزار بار خداروشكر كردم

كه ثمرعشقمون سالمه همه درد و عذابي كه اونشب كشيدم

با ديدنت به كلي فراموشم شد

بازم شكرت خداي مهربونم

خلاصه دو روز بعدش ترخيص شديم و رفتيم خونه باباجون(باباي خودم)

همه اش در رفت امد بوديم دنبال كارهاي تو كه اين وسط زردي هم گرفتي و 2 روز بستري شدي

خيلي سخت گذشت البته من اينا رو خيييييلي خلاصه نوشتم

بايد كامل برات بنويسم ولي الان درد دارم ونميتونم زياد بنويسم عزيز دلم 

بعدش بابا هادي عزيز گفت 

براي آيشا هفته ميگيرم و

تو گوشش اذان ميديم ماهم كه خونه بابام بوديم و مراسم رو اونجا گرفتيم

برات يه حيوان خريد قرباني كردن و اونشب شام داديم عمه ها عمو دايي و خاله دعوت بودن 

بعد از شام بابايي تو گوشت اذان گفت و اسمت رو آيشا گذاشتيم

ان شاءالله هميشه سالم و سرحال باشي عزيزم

 خوب آيشاي عزيزم نميتونم بيشتر از اين بنويسم

فقط اينو بدون كه وارد دنياي جديدي شدم

خيلييييييي احساس قشنگي دارم فقط بهت نگاه ميكنم

شبه وقتي ميخوابيم برقها خاموشه چون صورتت رو خوب نميبينم گوشيم رو ميارم و به عكسهات نگا ميكنم از ديدنت سير نميشم

خيييييييييييلي دوست دارم خيييييييييييييلي خوشحالم

 بابا هادي وضعش از من بدتره چون خونه بابام هستيم

شرايط كاريش جوريه كه نميتونه هرشب بياد پيشمون

و داره از دوريمون بال بال ميزنه

روزي 100 بار زنگ ميزنه و پيام ميده آيشا عزيز چطوره چكار ميكنه ؟

ان شاء الله به زودي خوب ميشيم و برميگرديم پيش بابا جون

 الان كه دارم مينويسم مثل فرشته ها كنارم لا لا كردي فرصت گير اوردم تا بيدار نشدي يه سر به اينجا بزنم

اينم عكس آيشاجونم در يك روزگي


آيشاي شيرينم در 9 روزگي




تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 16:51 | نویسنده : ژينا |

وسايل دختر نازم



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 10:42 | نویسنده : ژينا |

سلام به پاكترين معجزه خدا

سلام عزيز دل ماماني

چه خبر جات خيلي تنگ شده اره ؟!

عزيزم فقطيك هفته تا به اغوش كشيدنت مونده

منو بابا خيلي بي قراريم حتي ثانيه ها هم دير

ميگذرند از خدا ميخوام فقط سالم باشي

از يه طرف خيلي خوشحالم كه نه ماه تموم شد از طرفي هم

دلم براي تكون خوردن وشيطونيهات تو شكمم تنگ ميشه

واي فداي فندوق كوچولوي خودم بشم فكر اينكه قراره به

زودي ببينمت قند تو دلم اب ميكنه

اون بدن كوچولوت رو تو اغوشم بگيرم وهزاران بار

از فرق سر تا نوك انگشتهات رو ببوسم

خدايا خدايا خدايا فقط ازت ميخوام ثمرعشق من و همسر مهربونم

رو برامون حفظ كني و سالم وسلامت باشه.آمين

شيطون كوچول يك هفته از اومدن خاله دلنيا ميگذره

از راه خيلي خيلي دوراومده وبخاطر اين اومده تا توروببينه قراره يك ماه

اينجا باشه عزيزم تو بهترين خاله دنيا رو داري دفعه قبل هم كه امده بود برات

يه سري لباس خوشكل اورد دستش درد نكنه

اين يك هفته خونه مامانم بوديم خاله هلاهه (خاله خودم)هم امده بود

كلي خوش گذشت

ديگه امروز با باباجون (باباي خودم)برگشتم خونه دلم براي بابايي يه ذره شده بود

اين اخرين روزها 2نفري من وبابا است خداي مهربون

تورو به ما داد وقراره خيلي زود به جمع 2نفره وعاشقونه ما

اضافه بشي خوش اومدي عزيزم قدمهاي كوچولوت روچشم ما

عزيز مامان براي ديدنت لحظه هارو ميشمارم

به خداي بزرگ ميسپارمت



تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 9:51 | نویسنده : ژينا |
  سلام فندوق كوچولو

مامان داره كمكم براي اومدنت اماده ميشه

تقريبا وسايل هات اماده شده خونه رو مرتب كردم

وتقريبا 2هفته پيش ساكت رو بستم واماده كردم

حتما با خودت ميگي مامانيس چه عجله ايي داشتي هنوز خيلي زوده

ولي خوب چيكار كنم دست خودم نيست براي اومدنت خيلي بي قرارم

دوست دارم هرچه زودتر بغلت كنم ببوسمت وباتمام وجودم بويت كنم      

animated gifs of weaponry - Baby and mother


بابايي كه اوضاعش از من بدتره ميگه دارم دق ميكنم كي به دنيا مياد Gif Animé Bébé gratuit


اخي دخمر ناناسم چه مامان وباباي نديد بديدي داري ميترسم

به دنيا بياي بخوريمت خخخ

اينم عكس ساكت

محتويات داخل ساك هم

دو ركابي ،دولباس استين دار ، چهارشلوار ، دوكلاه پارچه ايي ويه كلاه بافت گرم ،

جوراب ، روسري و پيشاني بند، پيشبند ، يك دست لباس سرهمي ، دستكش ،

قنداق ،دو دستمال كوچك، دو دستمال نخي بزرك براي خشك كردن

ناف بند  ، قنداق فرنگي ،دستمال مرطوب ،پماد سوختگي ،يك بسته ماي بي بي 

حوله شامپو صابون گوش پاك كن شانه رو هم محض اطمينان برداشتم

وبراي خودمم مقداري خرت وپرت برداشتم

فرشته كوچولوي شيرينم از خداي مهربون ميخوام تو رو صحيح وسالم بهمون بده امين



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 9:27 | نویسنده : ژينا |

سلام به روي ماه دخمرعزيزم

الان كه دارم اين مطلب رو ميذارم

نزديك به 9روزه سرماخوردم عزيز دلم

خيلي سرماخوردگي بدي بود همراه مامان وبابام رفتم خونشون

اونجا مامان جونم حسابي بهم رسيد برام سوپ وغذاهاي گرم درست ميكرد

ومدام مواظبم بودالهي فداش بشم دست گلش درد نكنه وحالم كم كم بهتر شد

نميخواستم دارو مصرف كنم اخه                Tabaa پیکسل پیکسل (VGA) و داروهای پیکسل

براي تو بد بود فدات بشم

بعداز5روز بابا اومددنبالم اونشب 3تا از عمه هام خونه بابام بودن

مامان جون عروس عمه رو پاگشا كرده بود

خيلي خوش گذشت وكلي به دعواي ره بين ومتين خنديدم وازشون فيلم گرفتيم

اخر شب هم  همراه عمه مريم اينا برگشتيم خونه خودمون

بابايي خيلي نگران بود و مواظبمون بود

صبح از خواب بيدار شدم ديدم خلط خوني دارم

به بابا زنگ زدم واونم خيلي نگران شد

فوري نوبت گرفتم وبعداظهر با بابايي رفتيم پيش دكترم

اونم بعدازمعاينه گفت چيزي نست و اون خون مال بينيت بوده

صداي قلب كوچولوت رو شنيدم واي فدات بشم معافیت دختران دوست داشتنی تم های زیبا

دكي برام دارو نوشت بعد شكمم رو اندازه گرفت گفت ماشالا ني نيت درشته

واحتمالا روند زايمانت كندتر باشه

برام مهم نيست عزيزم فقط تو سالم باشي همه چيزرو تحمل ميكنم

الان حالم خيلي خوب شده ومشگلي ندارم خداروشكر

فرشته كوچولوي شيرينم يادم رفت بگم تو هفته 33اورژانسي برام سونو ونوار قلب (براي تو )نوشتن

خداروشكر كه مشكلي نداشتي وهمه چيز نورمال بود

وزنت هم 2كيلو و50گرم بود الهي فدات بشم ورجك منBody Embryo icon

خبرها زياده ومامانت هم تنبل نميتونم زود اپ كنم اخه خيلي زود خسته ميشم قشنگم

دختر شيرينم بي تاب امدنت هستم سر موقع با اون قدمهاي كوچكت دل وچشم ما رو روشن كن

خيلي دوست داريم عزيزم



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 8:57 | نویسنده : ژينا |
سلام به روي ماه فندق كوچولوي خودم  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

انشالله روزي كه اين نوشته ها را بخوني كه باعث افتخار من وباباشده باشي .آمين

عزيزم الان 5روزكه وارد 9ماهگي شديم خدايا شكرت كه 8ماه رو پشت  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سرگذاشتيم ودختر عزيزم محكم چسپيد به دل ماماني

خدا ميدونه من وتو وباباچه روزهاي تلخ وشيريني راباهم پشت سرگذاشتيم

روزهاي پر از استراس ، ترس،شادي وهيجان همه اش

بخاطر وجود پاك تو بود وهست.

ولي هزاران بار خداي مهربون رو بخاطر داشتنت شكر گفتيم

دخترعزيزم تو ثمرعشق ما هستي و

وما تااخرين حد توانمون براي شكوفا شدنت تلاش ميكنيم 

فقط خدا ميدونه كه من وبابا چقدر از امدنت خوشحال هستيم

از روزي كه فهميدم خداي مهربون منت سر ما گذاشته

ويكي از فرشته هاش رو به ما داده

زندگيمون زيرو رو شد خيلي از مشكلات و

گرفتاري هامون خود به خود حل شد

منو بابا ايمان داشتيم همه اين اتفاقهاي خوب

بخاطر وجود پر بركت تو است

دختر شيرينم ديگه چيزي تا اومدنت نمونده

 من وباباجون خونه رو براي اومدن مهمون كوچولومون اماده

كرديم ومنتظر قدمهاي كوچكت هستيم تا

زندگيمون رو صدبرابر شيرين كني

وچراغ خونمون بشي           smiley1631.gif

طفلكي بابا خيلي برات بي قراري ميكنه ميگه حتي ثانيه ها هم كند حركت ميكنند

دوست دارم پرنسس كوچولومون رو بغل كنم

وحسابي بوش كنم وببوسمش.

خداروشكر بهترين ،پاكترين ،مهربون ترين مرد دنيا همسر من وباباي تو شده

بايد روزي صد بار اون دستهاي مهربونش رو ببوسيم Blowing A Kiss

فقط خدا و من ميدونيم براي من تو چيكار كردهCheered Up

عزيز دلم حرف زياده ومن بيشتر از اين نميتونم بنويسم

اينو بدون 2نفر تو اين دنياتا اومدنت هرروز به درگاه خدا پناه ميبرن وبرات ارزوي سلامتي ميكنند.

عاشقانه دوست داريم  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

دخترم امروزِ من، فردا مباد

خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد


شب به امید گلِ فردا و فرداهای شاد

ارمغانی بر تو باد

دخترم :

عشق را با عشق معنا کردن از آنِ تو باد

پاکی و زیبایی گل های وحشی

شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی

رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان

نوشِ تو باد !

دخترم امروزِ من فردا مباد!

خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد !

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_




تاريخ : پنجشنبه دوم آبان 1392 | 16:22 | نویسنده : ژينا |
سلام به پاكترين فرشته ي روي زمين 04

عزيز دلم الان ديگه 8 ماهه شدي وكلي براي منو بابا دلبري ميكني همه اش تكون ميخوري لگد ميزني

واي كه چقدر عاشق اين تكون خوردنت هستم

 كارم شده اين به شكمم نگاه كنم اخه 

وقتي تكون ميخوري از رو شكمم قشنگ معلومه

خدارو هزار بار شكر نازنييم

 منو  بابايي براي اومدنت ثانيه هارو ميشماريم

مخصوصا بابا خيلي بي قراري ميكنه

ميگه اگه دخمل ناناسم به دنيا بياد ديگه سركار نميرم و همه اش نگاش ميكنم 

خانومي خوشكلم اين مدت همه اش درگير اماده كردن وسايل هات بودم وخودممم                          

بعضي چيزهارو برات درست كردم

 نميدونم چرا حوصله ندارم عكسهاشو بذارم

برات يه ساعت خوشكل درست كردم كه هيچكس باور نميكنه خودم درست كردم

راستي فندوق كوچولوي شيطون اگه مامان رو ببيني دلت براش ميسوزه

حسابي سنگين شدم وشكمم گنده شدهtotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg2c.gif

دست وپا و بينيم ورم داره خيلي نگران بودم

ولي ازم ازمايش گرفتن مشكلي نداشتم شكر خدا

ولي ديگه جرات نميكنم به نمكدان نگاه كنم اخه نبايد نمك بخورم

 طفلكي بابا خيلي هوامون رو داره همه اش به فكرمونه

خداروشكر من بهترين همسر دنيا رو دارم و تو

هم بهترين باباي دنيا رو داري اميدوارم هردومون قدرش رو بدونيم

خيلي توكارها كمك ميكنه

منم همه اش نق ميزنم اونم صبورانه باهام كنار مياد

اخه خيلي ستگين شدم زود خسته وعصبي ميشم دست خودم نيست

عزيز دلم منو بابايي خيلي برات دعا ميكنيم انشا... صحيح وسالم بياي تو بغلمون

عاشقانه دوست داريم عزيزتر از جانم خداي مهربون رو براي داشتنت روزي هزار بار شكر ميكنيم

خداي مهربون اين جوجوي كوچولومون رو دست خودت ميسپارم مواظب هردومون باش






تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 10:28 | نویسنده : ژينا |
سلام فرشته كوچولوي مامان

ببخش دير اپ ميكنم عزيزم خيلي درگير بودم

خوب خانمي شيطون خلاصه ي خبرها

 اينكه به سلامتي وارد 7ماهگي شديم و شكر خدا چيزي تا

اومدنت نمونده من وبابايي براي اومدنت لحظه شماري ميكنيم

از وقتي كه وارد هفته 28شدم خيلي خيلي شيطون شدي و

يه لحظه اروم نداري گاهي فكر ميكنم ميخواي

شكمم رو پاره كني بياي بيرون واي فدات بشم عاشق اين

دور زدن و لگد زدنت هستم بابايي كه هر

وقت دستش رو روشكمم ميذاره ديگه شيطونيت چندين برابر

گل ميكنه وحسابي خودتو خسته ميكني بابايي هم كه ديونه اين شيطون بازيهاته 

قربون خدا برم كه دخمل ناناسم خودشو برامون لوس ميكنه

منوبابايي يه اسم قشنگ برات انتخاب كرديم البته قبل از اينكه

اصلا وجود داشته باشي بابا هميشه ميگفت دوس دارم 

دخمل دار بشيم واسمش رو اين بذاريم نميخوام فعلا اسمت رو بنويسم

وبه خاطر اين من تا حالا چيزي نگفتم چون ميترسيدم شناسنامه ندن

كه همين طور هم شد

اخه اون روز با بابارفتيم ثبت احوال و پرسيدم گفتن به اين اسم شناسنامه نميديم

دلم گرفت ولي بابا ميگه سعي ميكنم هرجور شده براش شناسنامه بگيرم

راستي عسل مامان الان ماشاالله حسابي بزرگ شدي وشكمم بالا اومده

گاهي اينقدر محكم لگد ميزني كه اگه خواب باشم بيدار ميشم اگرم

بيدار باشم از جام ميپرم ونزديكه جيغ بزنم خخخخ

راستي اين مدت خاله دلي برگشت ويك هفته اينجا بود دلم حسابي براش تنگ شده بود

برات يه سري لباس خوشكل وكوچولو اورده خييييييييييييلي خوشكله دستش درد

نكنه

خاله ميگفت هر روز لباسهاش رو باز ميكردم وكلي قربون صدقه  اش ميرفتم

خبر بعدي اينه كه  اين مدت با بابايي ومادر جون رفتيم خريد و وسايل هاتو برات خريدم كه وقت ندارم فعلا

عكسش روبذارم خيلي خوشكل هستن منو بابا هرروز بهشون نگاه ميكنيم

خودم وسايل گرفتم و برات قاووت تزيين كردم

داداش اميد هم كه يك شهريور عروسي

كرد ماهم شركت كرديم ايشالا خوشبخت بشن

يك روزقبل از عروسي داداش اميد دختر پسرعمه ام به دنيا اومد

كه 3 ماه از تو بزرگتره اسمش روالين گذاشتن اميدوارم

دوستان خوبي براي هم باشيد 

خوب ديگه مامان خسته شد قربونت برم

به نظرم تو هم خسته شدي جون الان كه دارم اين

مطلب رو مينويسم داري بشدت شيطوني ميكني

حتما ميگي مامان بسه ديگه برو دراز بكش

واي قربونت برم الهي

اندازه هفت اسمون دوست دارم عاشقتم

منوبابايي تا بي نهايت دوست داريم

فعلا باي






تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 11:20 | نویسنده : ژينا |
سلام جوجه كوچولوي پر طلايي مامان

اين روزا حسابي شيطون شدي و هر روز بيشتر تكون ميخوري 

گاهي اينقدر شيطوني ميكني كه يهو مامان ميترسه 

بابا خيلي ذوق ميكنه ميگه هروقت تكون خورد زود بگو منم دستم

رو بذارم رو شكمت ببينم دخمل

ناناس مون داره چكار ميكنه ؟!


عزيزم اين سايت رو امروز پيدا كردم خيلي جالب و سرگرم كننده است

عكس خودم وبابايي رو اپلود

كردم در اخر نشون ميده ني نيمون چه شكليه

خوب منم اينكارو كردم 

 اينم عكسي كه بهم داد واي قربونت برم يعني اين شكلي هستي

عسيسم خوشكل مامان 


اينم عكس داداشت كه شايد در اينده به دنيا بياد خخخخخخخ



اخي


راستي اينم ادرس سايتش شايد كسي دوست داشته باشه 

http://makemebabies.com/



تاريخ : شنبه پنجم مرداد 1392 | 11:44 | نویسنده : ژينا |
سلام دخملي خوشكلم

خيلي دوست داشتم اين خبر خوش رو زودتر برات بنويسم 

ولي اين 3 روز مدام مهمون داشتيم كوچولوي شيرينم

خوب  عزيزم براي سومين بار رفتم سونو گرافي نميدوني 

چه شوقي داشتم من وبابايي لحظه شماري ميكرديم

تا شنبه بياد يعني 92/04/29اولش باسميرا جون دختر عمه ام رفتم پيش

دكترم شكر خدا همه چيز خوب بود صداي قلب كوچولوت رو برامشکلک های محدثه

گذاشت كلي كيف كردم قربون اون قلب كوچولوت بشم من

بعدش به دكترم گفتم ميخوام برم سونو بدم تا از حال ني نيم باخبر بشم 

و براي جنسيتش هم مطمئن بشم

 دكي هم برام سونو نوشت بعد بابا رفت برام نوبت گرفت قرار شد ساعت 8شب

نوبتمون بشه منم با سميرا جون رفتيم بازار وكلي خريد كردم

لباسهاي نخي و راحت براي اين تابستون

خلاصه ساعت 8 با بابايي رفتيم و كلي منتظر شديم تا نوبتمون شديعني ساعت 9

نميدونم چرا دير فرستادمون تو ؟!!

بابايي هم روزه بود خيلي به فكرش بودم

ولي خودش اينقدر شوق داشت كه براش مهم نبود

نوبتمون كه شد با بابايي رفيم تو اون لحظه فقط دعا ميكردم سالم باشي و همه چيز مرتب باشه عزيزم

بابا هم گفت من فيلم ميگيرم كه بعدا فرشته كوچولومون خودش ببينه

دكي كارش رو شروع كرد بعد گفت ني ني دخمله سالمه وهمهشکلک های محدثه

چيز مرتبه اون لحظه داشتم از خوشحالي ميمردم 

هر دومون خداروشكر كرديم 

بعد كه اومديم بيرون بابايي گفت به مناسبت

اينكه ني نيمون سالمه و خدايه دختر ناز بهمون داده امشب

شام ميريم رستوارن و يه جشن 3نفره ميگيرم

باهم رفتيم شام خورديم كلي خوش گذشت منو بابا از خوشحالي رو زمين بند نبوديم 

عزيزم حالا ديگه مطمئن شدم دختري خيلي خوشحالم خدارو شكر

همون شب كه برگشتيم اينقدر ذوق داشتم نخوابيدم واين پابند براي

پاهاي خوجولت درست كردم 

اون يكي هم تل براي موهاي قشنگت الهي فدات بشم


12637218639224137211.jpg





تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 19:47 | نویسنده : ژينا |
سلام عزيز دل ماماني
 
ببخش خيلي دير اپ ميكنم فدات بشم بخدا اين مدت خيلي گرفتار بودم


ميخوام خاطرات اين چند وقت رو برات بنويسم +يه خاطر قشنگ ديگه كه براي هميشه تو ذهن من

وبابايي جاودانه شد


خوب اول خاطره قشنگ

عزيزدلم ماماني برات بگه كه هميشه دكترها ميگن ني ني 4ماه ونيم شد بايد تكونهاش رو احساس كني509.gif

من وبابايي هم كه لحظه شماري ميكردم 4 ماه ونيمم بشه

 البته گاهي يه چيزي رو احساس ميكردم ولي اينقدر

كوتاه بود كه باورم نميشد مثل يه لرزش كوچولو


اونشب دقيقا 92/04/21ساعت 10:35دقيقه من وبابايي كنارهم تلوزيون نگاه ميكرديم http://sheklake-2020arosak.blogfa.com/



كه بابايي  دستشو رو شكمم گذاشت گفت راستي چرا

ني ني تكون نميخوره تو كه 5 روز هم از 4ماه ونيم گذشتي

منم گفتم نميدونم خودمم نگرانم در همون حال

يهو احساس كردم يه چيزي تو شكممم يه دور كامل زد دوتا ضربه هم به دست بابايي زدي

واي جيغ زدم خواستم به بابا بگم تو هم احساس كردي ؟!!!!

كه بابا هم ازتعجب خشك شده بود وگفت واي خداي من دوتا ضربه به دستم خورده ومن

 تكونش رو كاملا حس كردم
 

هردو شوكه شده بوديم خيييييييييييلي خوشحال شديم


خداي مهربون رو هزار بار شكر كرديم

اون شب تبديل به يكي از بهترين شبهايي شد كه با بابا كنارهم داشتيمhttp://sheklake-2020arosak.blogfa.com/

فدات بشم تو يه فرشته ايي عزيزم 0476.gif



اولين تكونت براي من وبابا به يه خاطره قشنگ به يه شب رويايي تبديل شد

حتما حرفهاي منو بابا رو شنيدي وخواستي خوشحالمون كني totalgifs.com woopies gif gif 014.gif

تمام نيروت رو به كار بردي تا با اون بدن كوچولوت

كش وقوسي به خوت بدي و بگي من هستم الههههههههههههههههههي فداي وجود نازنييت بشم

عاشششششششششقتم هستي مامان وبابا

از اون شب تا حالا چند بار ديگه تكون هاتو احساس كردم و از اينكه


 يه فرشته كوچولو كنار قلبم داره رشد ميكنه و تكون ميخوره دارم بال در ميارم
خدايـــــــــــــــــــــــــــا شكرت هزاران بار شكرت 1193378111-858.gif

راستي عزيز مامان اخبار اين چند مدت هم اينه كه

خودمون اسباب كشي كرديم و به يه خونه جديد اومديم

خاله دلنيا هم از اينجا اسباب كشي كردن وبه يه شهر خيلي دور رفتن منم حسابي دلم گرفته

و دلتنگش هستم خاله هم خيلي دلتنگه ولي بخاطر شرايط كاري


شوهر خاله اونجا رفتن براشون ارزوي موفقيت ميكنم



وخبر بعدي هم اينه كه مامان سه ماهه اول بارداري از بس حالم بد بود و ويار داشتم

كه 2كيلو وزن كم كردم

 ولي الان بعد از يك ماه 2كيلو ونيم وزن زياد كردم

 هواهم گرمه منم دارم كم كم سنگين ميشم 


يك هفته ديگه وارد 6 ماه ميشم


با اين حال شكمم يه ذره بزرگ شده واطرافيان ميگن اصلا معلوم نيست بارداري


خوب ناردونه عزيزم مامان ديگه خسته شد

عاشقانه دوست دارم راستي تو اين هفته ها ميرم سونو تا از جنسيتت صد در صد مطمئن


بشم فقط دعا ميكنم سالم باشي عزيزم

دوست دارم خيلي زيااااااااااااد

totalgifs.com woopies gif gif 007.gif



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 | 14:27 | نویسنده : ژينا |
سلام خانم كوچولوي عزيزم

خداروشكر سه ماه اول تموم شد قربونت برم كه خوب چسبيدي به دل ماماني 

خداروشكر الن حالم خيلي بهتره و احساس خيلي خوبي دارم                   509.gif



دارم لحظه شماري ميكنم كه تكون هاتو احساس كنم واي چه لحظه شيريني totalgifs.com woopies gif gif 017.gif


البته تا حالا چند بار تكون احساس كردم ولي باروم نشده اخه هنوز زوده totalgifs.com woopies gif gif 001.gif

اون روز با بابايي رفتيم كرمانشاه اونجا اين لباس كوچولو رو ديدم دلم غش رفت

هرچند قرار نبود تا كامل مطمئن نشم برات چيزي نخرم ولي طاقت نياوردم

وقتي به بابا نشونش دادم گذاشتش روچشماش و بوسش كرد

مامان جون وخاله هم كه نگو چه كيفي كردن براش

هر روز من وبابايي كلي براي اين لباس كوچولوت ذوق ميكنيم وقربون صدقش ميريم خخخخخ

وقتي فكر ميكنم بياي تو اين لباس دلم ميخواد بخورمت ناااااااااازي48.gif

اينم لباست

91891573203520027553.jpg



تاريخ : دوشنبه ششم خرداد 1392 | 18:30 | نویسنده : ژينا |
سلام كوچولوي ماماني با اجازه ميخوام خبرهاي
 اين مدت رو برات بنويسم
فندوق مامان اين مدت اصلا حالم خوب نبود
همه اش سردرد و حالت تهوع داشتم بابايي خيلي مواظبم بود ولي حالم بدتر ميشدzwanger9.gif
مجبور شدم برم خونه مامان جون و اونجا استراحت كنم خلاصه يك هفته اونجا بودم
حالم كمي بهتر شد.

عزيز دلم احساس ميكردم زير نافم كمي سفت شده و اين حس قشنگي رو بهم  ميداد !
 داري تند تند تو دل مامان رشد ميكني و من دارم حس ميكنم خدايا شكرت504.gif

 پري روز بابا اومد دنبالم واومديم خونه خودمون صبح خونه رو تميز كردم
ولي بعد اظهر دوباره لكه بيني داشتم دنيا روسرم خراب شد خييييييييلي نگرانت شدم
 به بابايي گفتم اونم خيلي نگران شد ومنو دلداري ميداد كه چيزي نيست
فورا رفتيم دكتر دكي برام سونو نوشت zwanger6.gif


ورفتيم سونو وقتي رو تخت دراز كشيدم فقط دعا ميكردم حالت خوب باشه
يهو دكي گفت حال ني ني خوبه و ضربانش منظمه فقط كمي جفت پايينه و احتمالا لكه بيني بخاطر همين باشه اون لحظه فقط داشتم خداروشكر ميكردم zwanger54.gif


به اقاي دكتر گفتم هنوز جنسيتش مشخص نشده گفت پاهاش
رو بسته ومشخص نيست واااااااااااااااي فداي اون پاهاي كوچولوت بشم
ميخواستم داد بزنم بگم يعني ني ني من پاهاش مشخص شده ؟!
وقتي كارم تموم شد خواستم بيام بيرون 510.gifدكي گفت احتمالش هست ني ني دخمل باشه واي خداي من سر از پا نميشناختم اصلا حواسم نبود
 به دكي بگم از كجا فهميدي تو كه گفتي پاهاش بسته است
فوري اومدم بيرون وبه بابايي گفتم نزديك بود از خوشحالي
دق كنيم واي خدايا شكرت يعني من صاحب يه دختر شدم
خيييييلي خوشحالم بابايي بيشتر از من خوشحالي ميكنه ميگه دخترها بابا يي تر هستن !
ولي كاش كامل مطمئن ميشدم
 و برات يه دست لباس خوشكل ميخريدم
و هر روز بوسش ميكردم الهي قربون اون پاهاي شيشه ايت برم چرا
جمعش كرده بودي فندوق كوچولوي شيطونم ؟!



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 | 20:39 | نویسنده : ژينا |
مادر، اي پرواز نرم قاصدك

                 مادر،اي معناي عشق شاپرك

                                    اي تمام ناله هايت بي صدا

                                                      مادر اي زيباترين شعر خدا

مامان جونم روزت مبارك عاشقانه دوست دارم وهر لحظه قلبم مثل گنجيشك برات ميتپه از خداي مهربون ميخوام هيچوقت سايه تو وبابا جونم رو از سرما برنداره ايشالا صد سال زنده باشيد مادرم تو بهترين فرشته خدايي عاشقانه دوست دارم بوس بوس بوس




تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 16:29 | نویسنده : ژينا |
سلام فندوق كوچولوي شيطون الان كه دارم اين پست رو ميذارم گلاب به روت وضعم اينجوريهشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

دنيا دور سرم ميچرخه و اصلا اشتها ندارم بابا خيلي نگرانمونه به شوخي  ميگه كاش ميدونستم اين شيطون داره چيكار ميكنه كه تو اينقدر حالت بده

ولي اصلا ناشكري نميكنيم بلكه خيــــــــــلي هم خداي مهربون رو شكر ميكنيم  

كه تو رو بهمون داده اين كه چيزي نيست براي به دست اوردنت حاضريم جونمون رو بديم

كوچولوي شيرينم هر روز زندگي من وبابا وارد مرحله جديدي ميشه اوايل اصلا باور نميكردم باردارم


ولي روز به روز اوضاع تغيير ميكنه اين روزا از لحاظ جسمي اصلا حالم خوش نيست نميتونم كارهاي روزمره ام رو انجام بدم حالت تهوع سردرد وسرگيجه دارم

ولي از لحاظ روحي خيلي بهترم خداروشكر كه يكي از فرشته هاش رو به من داده والان چسبيده به دلم

مامان جون حرفهام تمومي نداره ولي نميتونم بنويسم عاشقانه دوست داريم بــــــــــوس




تاريخ : یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 | 18:6 | نویسنده : ژينا |
سلام خوشكل مامان اين جوا سونوگرافي 28فروردين بود

وااااااي الهي فداي قلب كوچولوت بشم منو بابايي روزي صد بار به اين نگاه ميكنم و ذوق ميكنيم فندق كوچولوي من تو ثمره عشق من وبابايي هستي خيلي دوست داريم .بــــــــــــــوس



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 17:55 | نویسنده : ژينا |
سلام فرشته كوچولوي اسموني من

عزيز مامان بعد از اون جرياني كه ديروز اتفاق افتادو برات نوشتم با بابايي رفتم پيش دكي اونم برام سونوگرافي نوشت فوري رفتيم ،اونجاهم خيلي شلوغ بود براي شنبه نوبت ميدادن بابا كلي با منشي حرف زد تا رازي شد وبهمون نوبت داد دل تو دلم نبود خيلي نگران بودم بابا ساكت بود وچيزي نمي گفت  فقط چند بار به من گفت نگران نباش همه چيز رو بسپار دست خدا من مطمئنم ني ني سالمه و محكم سرجاش نشسته حرفهاي بابا خيلي ارومم ميكرد ولي ته دلم آشوب بود همه اش با خودم ميگفتم يعني ني ني تو دلمه ،سالمه ، مشكلي نداره و. . . سه بطري اب خوردم وتو حياط اونجا قدم ميزدم واااااااااي داشتم ميتركيدم ديگه از اب بدم مي اومد تا اينكه نوبتم رسيد وقتي دراز كشيدم بدنم سرد شد وفقط دعا ميكردمبعد از چند لحظه دكي به حرف اومد و گفت  ني ني سالمه و سرجاي خودشه الان 6هفته و6روزشه  واي خداي من نفسم بند اومده بود دلم ميخواست از خوشحالي داد بزنم خدايا شكرت نميدونستم گريه كنم يا بخندم 

دكي گفت برو مثانه ات رو خالي كن ببينم نبضش رو پيدا ميكنم ؟!منم همين كارو كردم ودوباره اومدم اين بار نبضت رو پيدا كرد وگفت همه چي مرتبه ضربان قلبش طبيعيه  totalgifs.com woopies gif gif 017.gifبعد جواب رو بهم داد
وقتي اومدم بيرون بابا چهراش حسابي پريشون بود
ولي تا  لبخند منو ديد اروم شد بعدش باهم جواب سونو رو خونديم ! واي كه چقدر خوشحال شديم الهي فداي اون قلب كوچولوت بشم كه الان ميزنه  جواب رو بردم پيش دكي گفت خداروشكر مشكلي نداري ولي يك هفته استراحت مطلق برام نوشت شکلک های جالب محمد
بعدش با بابا مستقيم رفتيم رستوران اونجا شام خورديم 
  
 
ازديشب تا حالا فقط استراحت كردم بابا خوش همه كارها رو انجام م
يده كارمون شده اين جواب سونو رو بياريم بخونيم وكلي ذوق كنيم فدات بشم ني ني كوچولوي نازم خيلي دوست دارم من وبابا عاشقتيم
totalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg2f.gif



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 11:19 | نویسنده : ژينا |



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 10:35 | نویسنده : ژينا |

معرفی نوشیدنی های مفید در دوران بارداری
حتما پزشک شما درباره اهمیت نوشیدن آب به خصوص در فصل گرم به شما چیزهایی گفته است. مصرف آب کافی در تابستان سلامت شما و جنین را تضمین می‌کند. در دوران بارداری حجم خون تقریبا نیم برابر افزایش پیدا می‌کند. بنابراین لازم است تا جایی که می‌توانید آب و مایعات دیگر بنوشید. می‌گویند مادر باردار باید روزی 10 تا 12 لیوان آب بخورد. مایعات هم می‌توانند جای آب را بگیرند به شرط آن‌که افزودنی‌های غیر مجاز نداشته باشد. این نوشیدنی‌های خنک تابستانی هم نیاز بدن به آب را برطرف می‌کنند و هم با داشتن میوه‌های تازه و انواع ویتامین‌ها، می‌توانند ضامن سلامت شما و جنین‌تان شوند18.gif



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 18:49 | نویسنده : ژينا |

/**/

سلام فندوق كوچولوي ريزه ميزه

هر روز كه ميگذره بيشتر باور ميكنم تو دلمي و هر روز خوشحالتر ميشم ماماني

اين چند روز خيلي وقت نداشتم بيام برات بنويسم منو ببخشديروز باخاله اينا رفتيم تفريح

يه جاي خوش اب وهوا يه ابادي با صفا كه خيلي خوش گذشت

تو هم كه تودلمي حتما بهت خوش گذشته؟

اما قبل از اون رفتم پيش دكتر يه سري ازمايش برام نوشت كه فردا ساعت 7ونيم بايد برم انجامش بدم و پس فردا جواب ميدن

اين ازمايشها رو بعد از بارداري ميگيرن هر خانم بارداري بايد اين ازمايشات رو بده پس جاي نگراني نيست خخخخخ

اخه نيست ماماني خيلي دوست داره همه اش نگرانه!

اين يكي دوروزهمه اش با بابا دنبال تشكيل پرونده بارداري توبهداشت بوديم

تا وقتي دنيااومدي براي  امپول ،قدووزن واين چيزا بريم اونجا

 هنوز كه كار داره كلي اين ور وان ور رفتيم به غير از اونجا تحت نظر دكتر هستم

ني ني كوچولوي شيطونم  همه جوره مواظبيم مشكلي برات پيش نيا عزيز دل مامي

بابا خيلي مواظبمونه نميذاره يك لحظه ازش دور باشيم

كارش شده اين برام ميوه خوراكي سبزيجات لبنيات اب ميوه وازاين چيزابياره به زور

بهم بده ميگه نميخوام به خودت و ني ني اسيبي برسه

منم گاهي اشتها ندارم ميگم نميتونم دلخور ميشه و ميگه

تو به خودت نميرسي مترسم مشكلي برات پيش بياد خخخخ  خوب ديگه از اين حرفها بگذريم 


nice kawaii

يه خبر جديد برات دارم عسلم

امروز مامانم اومد پيشم منم خواستم سورپرايزش كنم چون هنوز بهش نگفته بودم خخخخ

 رفتم تو بغلش خودمو براش لوس كردم گفتم مامان ميخوام ني ني بيارم خنديد وبوسم كرد

بعد گفت خوب كاري ميكني به نظر من اشكالي نداره ،خودمو كنترل نكردم زدم زير خنده و گفتم

ني ني الان تو شكممه !واي نميدوني چقدر خوشحال شد وذوق كرد

محكم بغلم كرد و لپهام رو بوسيد وخلاصه خيلي خوشحال شد

از اون ور هم بابايي به دايي گفته بود خدا بهمون ني ني داده !

واي فندق كوچولوي من ،بابايي ميگفت دايي پريد ه رو هوا وكلي ذوق كرده بعدش اينقدر هول شده بود

گفته خوب ني ني دختره يا پسر؟  بابا ميگفت منم گفتم فكر نكنم

الان ني نيمون دو سانت باشه از كجا بدونيم دختر يا پسر

دايي هم تازه متوجه شده بود چه سوتي داده؟!

شکلک های محدثه



من و بابا وخيلي هاي ديگه براي اومدنت تو اين دنيا لحظه شماري ميكنيم

عسيسم خيلي دوست دارم ،نميتونم بيشتر از اين بنويسم مامان خسته شده

فعلا باي   

               http://s2.picofile.com/file/7169863438/a.gif



تاريخ : شنبه هفدهم فروردین 1392 | 18:44 | نویسنده : ژينا |

فندوق كوچولوي من

ا ين چند روز اصلا حالم خوب نبودخيلي نگرانتم الان ميدونم مادر شدن يعني چي ؟

دوست نداشتم از ناراحتي چيزي تو خاطراتت بنويسم ولي گويا دل نگراني بخشي از زندگي يه مادره پس ناچارم از نگراني هامم برات بنويسم

اين چند روز خود به خود به آزمايشم شك داشتم چرا ننوشته بود بتا چنده؟ نميدونم چرا ولي ميترسيدم خداي نكرده زبونم لال حالت خوب نباشه خلاصه اينقدر حالم بد بود نتونستم جلو خودمو بگيرم وبه بابايي گفتم !

بابايي از تعجب دهنش وا مونده بود ميگفت اخه چه دليلي داره كه ايندر نگراني ؟

هر ازمايشگاهي يه جور جواب ميده شايد نحوه جواب دادن اين ازمايشگاه اينجوري باشه كه فقط مثبت بودنش رو نشون بده  حالا مگه تو اين تعطيلات دكترهم پيدا مي شد ؟اين دو روز برام مثل 10 سال گذشت من گريه ميكردم بابايي دلداريم ميداد وميگفت من مطمئنم حال ني ني خوبه ونگران نباش

ديروز هم كه با بابا ، خاله د وشوهر خاله رفتم دامن طبيعت بابايي خيلي مواظبم بود طفلك تمام سعيش رو ميكرد كه روحيه ام خوب بشه  شب هم همه گي رفتيم خونه بابابزرگ  اخرشب كه برگشتيم حالم خيلي بهتر بود وهمه چيزو سپردم دست خدا

صبح زود با بابايي رفتيم دكتر وقتي ازمايش رو ديد گفت مثبته  منم خيلي ازش سوال پرسيدم گفت عزيزم ازمايشت كه مشكل نداره ولي بايد 20 روز ديگه وقتي وارد هفته هشتم شدي بري سنو گرافي بدي تا صداي قلبش رو بشنوي وببيني خداي نكرده مشكلي نداره اونم حرف خاصي نزد !


  فندوق ماماني واي الهي  فداي اون قلب كوچولوت بشم منو بابايي براي شنيدن صداي قشنگش لحظه شماري ميكنيم عزيزم ايمان دارم خداي مهربون مواظبته


❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 | 17:30 | نویسنده : ژينا |
تغییرات بدن جنین در سه ماهه اول (از هفته اول تا هفته دوازدهم)

1- در هفته چهارم:                                                          

- مغز و نخاع شروع به شکل گیری می کنند.

- قلب شروع به شکل گیری می کند.

- جوانه های دست و پا تشکیل می شوند.

- قد جنین 2 سانتیمتر می باشد.
رشد جنین در رحم مادر





ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 | 0:58 | نویسنده : ژينا |
سلام فرشته كوچولوي منhttp://www.smileycodes.info/emo/minimo/52.gif بلاخره انتظار به سر رسيد امروز صبح با بابايي رفتيم از دادم جاي سوزن خيلي درد داشت ولي از بس شوق داشتم يادم رفت ، اونجا بهمون گفتن ساعت 5 بيايد براي جواب خيلي استرس داشتم عزيزم نگران بودم نكنه تودلم نباشي نميدونم چرا به بي بي چك ها شك داشتم دلم اروم نبود؟ ميترسيدم با بابايي برم براي جواب بخاطر همين فقط بابارفت لحظه شماري ميكردم بابايي زنگ بزنه ساعت پنج وپانزده دقيقه  زنگ زد گوشي روجواب دادم صداش غمگين بود گفت جواب منفي بوده to_take_umbrage.gif!دلم هوري ريخت يهو بابا بلند خنديد وگفت شوخي كردم مثبته از خوشحالي فقط جيغ ميكشيدم خداي مهربون رو شكر ميكنم وبراش سرسجده فرود مي اورم كه يكي از فرشته هاشو به منو بابا داد خيلي احساس قشنگي دارم احساس مادر شدن خيلي شيرينه aem45.gif



تاريخ : شنبه دهم فروردین 1392 | 18:36 | نویسنده : ژينا |
سلام كوچولوي مامي الان  روزه كه ميدونم تودلمي خليي احساس قشنگي دارم ولي راستش رو بخواي هنوز شوكه هستم نميدوني بابايي چقدر خوشحاله هردمون از خوشحالي رو زمين بند نيستيم قرار فردا برم از بدم خيلي دلهره دارم ميترسم خواب ديده باشم تو دلمي ولي بابايي خيلي مطمئنه

butterfly

راستي فندق مامي اين سه روز خونه نبوديم  منو تو باهم رفتيم كرمانشاه خونه دايي من، 1شب اونجا بوديم بابايي خــــــيلي برامون بي قراري ميكرد يه مشكلي پيش اومده بود كه بايد حتما ميرفتيم وگرنه بابايي دل كن مون نبود خاله ه هم اونجا بود وقتي بهش گفتم اينقدر جيغ كشيد ذوق كرد كه نگو بعدش برگشتيم وبا بابايي سه نفري ياهم اومديم خونه بابا بزرگ اونجا هم به خاله د گفتم انم جيغ وذوق الهي البته قبل از همه به دوستام تو ني ني سايت گفتم كه خيلي خوشحال شدن وتبريك گفتن از همه شون ممنونم نميدوني چه خاله هاي گلي تو ني ني سايت داري   ،مامي جون به غير از  دوستاي گلم توني ني سايت كه خيلي مهربون هستن فقط  خاله دوخاله ه ميدونن وفعلا  به كسي چيزي نگفتم ميخوام همه رو سورپرايز كنم  بعد از ازمايش به مامانم ميگم البته به زور جلو ي خاله د و ه رو گرفتم وگرنه جار زده بودن بهشون گفتم فعلا صبر كنيد تا بعد از دادن آز،

مامانم اگه بدونه خيلي خوشحال ميشه  اگه بدوني چه مامان بزرگ وبابا بزرگ مهربون وگلي داري ؟

cute cats divider



تاريخ : شنبه دهم فروردین 1392 | 1:0 | نویسنده : ژينا |
  • قیمت ارز بازار آزاد
  • تریلر فیلم